تبليغاتX
"دختری از ویتنام " (خاطرات)
"دختری از ویتنام " (خاطرات)
فصلی نو می بایست ... تا پروانه شدن
شنبه هفتم مهر 1386
وارد دانشکده که می شوم می گوید سلام دخترم ، صبحت بخیر ... یادم می افتد تقصیر نگهبان دم در نیست که امروز شنبه است و من از هفته ی پیش خدا خدا می کنم کاش می شد شنبه نیاید و حوصله ندارم .....  بی خیال بداخلاقی می شوم سلام و صبح بخیر می گویم و رد می شوم ...

به شوفاژ  راهرو تکیه داده ام تا نوبت کلاسمان شود ...... با خودم کلنجار می روم که اصلا حال سر کلاس نشستن دارم یا نه..... بعد فکر می کنم اصلا شاید استاد نیاید شاید هم بیاید ولی کلاس تشکیل نشود ..درست مثل تمام کلاسهای هفته ی قبل.... به سرم می زند  فال انگشتی بگیرم ....

کلاس تشکیل میشه..نمیشه ..میشه.... نمیشه  و اخریش میشه ...

:( ....نه. نه از اول ..این قبول نبود ... یک جور دیگه ..یک فال دیگه ...

استاد می آد ..نمیاد ...می آد ...نمیاد .... این یکی هم آخریش به میاد افتاد .....

کلاس تشکیل شد ... این فالهای انگشتی همیشه درست از اب در می آیند !!!!.....

+ نوشته شده در 17:48 توسط ساغر .
یکشنبه یکم مهر 1386
دیروز توی دانشکده بعد از کلی توضیح که کجا بودم و چی خوندم و و و و ........ خیلی جدی می پرسه به فارسی درس می خوندی دیگه ؟؟؟؟ .....

حالا اونجا معارف رو گذروندی ؟؟؟؟ !!!! .....

پ.

 حذفیات هم دوباره راه افتاد ....

+ نوشته شده در 10:32 توسط ساغر .
چهارشنبه دهم مرداد 1386
آلبالو
خیلی می چسبد یکی در میون ناخنک زدن به آلبالو هایی که قراره مربا بشوند  D: .... 

پ. حدود ده دوازده روزی میشه که نتونستم نت بیام ... یک مدتی نیستم ... تا بعد...

+ نوشته شده در 23:44 توسط ساغر .
دوشنبه یکم مرداد 1386
۱.حس ششم لجباز و یکدنده از دیروز پایش را کرده بود توی یک کفش که امروز می بازیم ... اخرش هم باختیم ... بریزیم سرش بزنیمش، نه؟؟

هر چقدر دیروز به این ور بدجنس ذهن اصرار کردم که بیا یک امروز رو بچه ی خوبی باش و با ویتنامی ها باش .. راضی نشد ... یعنی اولش راضی شد اما همین که چشمم به جمالشان روشن شد ... عشق و علاقه آنچنان فوران کرد که از اول تا آخر بازی به نفع تیم رقیبشان جیغ و داد کردم و با گل هاشون شش متر از خوشحالی بالا پریدم ....  دستشان درد نکنه D:

-حذف شد... ببخشید!!!

+ نوشته شده در 0:33 توسط ساغر .
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
تقصیر من نیست (شاید هم هست) که چند وقتیه اصلآ نوشتنم نمیاد ... هر وقت که خواستم بنویسم یا خوابم گرفته یا وقتی که رفتم بخوابم یک عالمه حرف برای نوشتن توی سرم چرخیده ... در هر دو حالت از نوشتن منصرف شدم و اینجا حسابی خاک گرفته ....

آف گذاشته که چند روز پیش بازی ایران و چین را دیده .. یاد من و دوست چینی مان افتاده ... بعد که یک کمی فکر کرده تصمیم گرفته طرفدار ایران باشه ... به غیر از هفتاد دقیقه ی اول بازی با ژاپن بقیه ی بازیهاشون رو دیدم ...  ولی من طرفدار تیم اونها نبودم (چقدر من بدم ..خدایا توبَه :دی)

از بین اون همه همکلاسی تنها کسی بود که کار گروهی کردن و پرزنتیشن دادن و درس خواندن باهاش از همه برایم راحت تر بود ... دو ترم آخر را همیشه کنار هم می نشستیم .. از همه جالب تر این بود همه از این دوستی تعجب می کردند ... اون به شدت پر حرف و من کمی تا قسمتی کم حرف ... تعجب همه هم از این بود که من چه جوری می تونم با پر حرفیهاش و سر به سر گذاشتن هاش کنار بیام ... حالا هم دلش برای حرف زدن ها و شیطونی های سر کلاسمون تنگ شده .... هر وقت از کلاس خسته می شدیم اون فارسی یاد می گرفت من ویتنامی ..... هر از گاهی جناب استاد هم به جمعمون اضافه میشد و چند تا کلمه یاد می گرفت ...با اینکه خودش هم بلد نبود درست تلفظ کنه اما به فارسی حرف زدن استاد حسابی می خندید .... همیشه ی خدا هم با هم بحثشون می شد .....

 اگر یک نفر تو اون سرزمین باشه که دلم واسش تنگ بشود همین یک دوسته ... قول داده بیاد ایران ... اونم کی؟؟ واسه عروسی !!!! ... به شرطی که فردا یا ماه دیگه نباشه .... من هم گفتم چشم!!! D:

 

+ نوشته شده در 21:46 توسط ساغر .
یکشنبه سوم تیر 1386
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
"این" یکی از آنهاییست که دلم نمی خواهد هیچ وقت هیچ وقت تکراری شود .... نه تکراری بشود نه از یادم برود ....  
+ نوشته شده در 0:20 توسط ساغر .
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
:(
دستشان درد نکند .... همین طور که پیش بروند آخرش به این نتیجه می رسند که من از کلاس اول دبستان شروع کنم ...

مدارکم را که گم کردند و بعد ازکلی گشت و گذار پیدایشان کردند ... دو سال از سه سالی که درس خواندم را که اصلآ ندیده اند ... یعنی با حساب و کتاب آنها من فقط تا فوق دیپلم درس خوانده ام .... حالا هم که فهمیده اند چه کار کرده اند توجیهشان  این است که ما با این سیستم آشنا نیستیم!!! ....

این دو سال دوباره زنده شد ولی خدا به خیر کند بقیه اش را ..

حتی نمی دانند  برگه های پیش رویشان چه چیزی است .....

+ نوشته شده در 0:54 توسط ساغر .
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
امروز از آن روزهایی بود که باید در تاریخ ثبت شود ها ... من بعد از قرنی ( از آن قرن های واقعی ) ورزش کردم آن هم از نوع بدمینتون .... بعد از یک ساعت بازی دست راستم  درست مثل  دست عروسک های چینی که دستشان رو فقط بالا و پایین می برند شده ..... همان حرکت راکت بدمینتون ...

یک ساعتی هم می شود که حسابی درد می کند ، خدا به خیر کند فردا را ... با دست چپ هم درست و حسابی بلد نیستم کار کنم ...پس پیش به سوی تنبلی تا یک قرن دیگهD:

 

 

+ نوشته شده در 0:24 توسط ساغر .
شنبه دوازدهم خرداد 1386
؟؟
 

خیلی دلم می خواهد بدانم آن هایی که ادعا می کنند به بهشت می روند ، آخرش به بهشت می روند یا نه ؟؟؟؟؟!!!!!!

+ نوشته شده در 16:24 توسط ساغر .
جمعه یازدهم خرداد 1386
ماه و مهتاب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شاهکار هنری ساعت یک دیشب D: ....

 

 

 

+ نوشته شده در 21:44 توسط ساغر .
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386
 اگر کسی دل و جگر و کله پاچه دوست نداشته باشه خیلی بد سلیقه است یا فقط بد سلیقه است؟؟؟

 

دلم می خواهد اسم اینجا رو عوض کنم اما هنوز به نتیجه نرسیدم .... دلم نمی خواهد روی سر در اینجا نوشته باشد ویتنام ... چون نه دیگه اونجا هستم نه قراره که بروم و نه  حتی حاضرم که بروم اونجا ... 

قبل از اینکه بیام می خواستم وقتی که برگشتم راجع به چند تا چیز دیگه بنویسم ..اما الان نه!

+ نوشته شده در 0:49 توسط ساغر .
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
....
۱.بوی بارون عزیز راست می گوید ..آخر این چه وضعیه ؟...هر روز تنبل تر از دیروز ...

این روز ها همه اش به بیکاری و تنبلی می گذرند ... خیلی که زحمت بکشم وسط مبل ولو می شوم و کتاب هم می خوانمD: ....

این اینتزنت جان هم یک جورایی باعث ترک نت نشینی شده ، بعضی وقتها خیلی خیلی خودش رو لوس می کند .... چند بار هم که نوشتم همه اش پرید ... همین جوری پیش بره تا چند روز دیگر کچل می شوم  ....

در کل حس و حال نوشتن نیست:(

 

۲. عکسهای سفرنامه ی سبز رو از دست ندهید

 

+ نوشته شده در 1:55 توسط ساغر .
پنجشنبه سی ام فروردین 1386
پنج گانه های ارزو و ترس
یک بازی وبلاگی دیگر به جریان افتاده ... از داریوش کبیر پاس داده شد به امید ... از امید هم به من ....قراره هر کسی پنج تا از آرزو ها و ترس های کودکانه اش رو بنویسه ...

من هم بعد از نوشتن پاس میدم به پنج نفر دیگه  :)

 

پنج تا آرزو...

۱. یک روزی بیاید که  من از هر سوژه ای که دلم می خواهد به طرز خیلی عالی نقاشی بکشم ....

۲. یک روز دیگه هم بیاید که من هر اهنگی رو اراده می کنم بلد باشم بزنم ... اینقدر غصه نخورم هیچی بلد نیستم :(

سه سال پیش بعد از چند ماه تمرین ویولن استادم گفت تا سه سال دیگه می تونی ویولن رو کامل یاد بگیری.... من عجول بعد از چند ماه تمرین به این نتیجه رسیدم که حالا حالا ها به غیر از صدای بوق قطار هیچ آهنگ دلنشینی رو نمی تونم بنوازم  به خاطر همین گذاشتمش کنار .... یک سال و نیم پیش یک ساز دیگه رو انتخاب کردم ... حالا چند وقته هی دارم فکر می کنم اگر ویولن رو ادامه داده بودم شاید به یک جایی رسیده بودم :(...

۳. من الان به شدت دچار دانشگاه زدگی شده ام ... اینجا دیگه بهم نگویند باید چند تا subject دیگر پاس کنم تا مدرکم رو تایید کنند ... می دونم هم که محاله :((((((((

۴. بچه که بودم همیشه دلم می خواست یک ممول داشتم .... همیشه هم منتظرش بودم  ولی نیومد من آرزو به دل موندم D:

۵. پنجمی ندارد فعلا!!!!

ترس های کودکانه:

۱. از سرسره  می ترسیدم... نردبان سرسره رو می رفتم بالا بعد همونجا می نشستم ... یا مامانم کمکم می کرد از این سمت بیام و سر بخورم یا از همون طرف نرده ها دوباره بر میگشتم پایین !!!!D:

۲. از ناهار خوری خونمون خیلی می ترسیدم ... فکر می کردم پشت دیوارش یکی وایستاده !!!

۳. ۳-۴ سالم که بود از صاحب خونمون هم می ترسیدم ... تا صدای ماشینش میومده من میدویدم پیش مادر خانومی و می گفتم باباشون اومد ....  مامان خانومی همیشه ازشون تعریف می کند که خیلی آدم های مهربون و خوبی بودند من نمیدونم چرا اینقدر لوس بازی در میاوردم D:... مامانم هم نمیدونه ....

۴. از موش می ترسیدم ...

هنوز هم می ترسم ... یک بار یکی از همکلاسی های ویتنامی از این موش هایی که خیلی چندش اوره قیافه شون رو اورد و پرت کرد طرف من .. اولش که نفهمیدم بودم چی اومده طرفم یک لبخند نثارش کردم بعد که فهمیدم چی بود اومدم طرفم شش متر پریدم هوا  یک جوری که خودش هم ترسید D:

الانش هم از مارمولک و سگ می ترسم ... از شانسم هم هر جا میروم و سگ دارند سگهاشون میان دور  من :(( ....

۵.  نمیدونم چرا اون موقع ها هر شب که می خواستم بخوابم همه اش می ترسیدم یک دزد از پنجره ی اتاقم بیاد تو .... همش منتظر بودم کله ی یک ادم رو پشت پنجره ببینم ... پنجره ی طبقه ی سومی که هیچ جوری امکان نداره یک آدم بتونه پشتش ظاهر بشه ... هر کسی هم بخواهد ظاهر بشود درخت توت جلوی پنجره حالش رو جا می اورد D:  

دعوت شدگان به بازی:

آروز خانومی ،لاله اشک عزیز ، مژده بانوی شکلاتی ،آرش خان و پیش بین عزیز

 

+ نوشته شده در 0:29 توسط ساغر .
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
مالزی 2
                                                           

 یکی از مکان های دیدنی مالزی غار "با تو " هست ...

 هر سال اول فوریه هندو ها برای دعا کردن از مناطق مختلف دنیا به این غار می آیند ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  ۲۷۲ تا پله داشت ... همه رو توی اون گرما مجبور شدم بروم بالا D:

 

  این آفتاب پرست هم بالای پله ها بود ...  صاحبش هم هی دعوت می کرد که بریم دست نوازش بر سر این آفتاب پرستش بکشیم .....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 این جا هم توی غاره ... اون پله ها رو که می رفتند بالا بازم معبد بود ...  اما من نرفتم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برج تپه ی آناناس ...  اول می خواستند جای  درخت عکس سمت چپ  برج رو بسازند اما  به خاطر این درخت صد ساله چند متر اون طرف تر ساختندش ....

 

  مالزی از بالای برج ....

 

 

 

 

 

 

 

 

بلند ترین ستون پرچم دنیا .... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 بهترین جایش هم "گنتینگ" بود .... یک شهر بازی بزرگ پر از وسایل بازی که سوار شدنشون یک کم شجاعت می خواست ....

 من خیلی شجاعت از خودم نشون دادم اول از همه سوار تاب سمت چپ شدم ... یک چند تای دیگه هم سوار شدم  که عکسشو ندارم .... هی هم دل و دل کردم اون سمت راستی رو سوار بشم  اما نشدم .... ترسیدم اون بالا سکته کنمD: .....

 

 اینجا هم " پوترا جایا "ست ... منطقه ای که در عرض پنج سال برای سازمانهای دولتی و اداری ساخته اند  ...

  

 

 

 

این بود سفر نامه ی مالزی(; ...

+ نوشته شده در 2:8 توسط ساغر .
شنبه هجدهم فروردین 1386
مالزی
دیگه تنبلی رو باید بگذارم کنار D: ... از پریروز تا حالا هی واسه نوشتن امروز و فردا می کنم ، دیگه امشب طلسمش شکسته شد!!!

چهار پنج روز قبل از اومدنم رو مالزی بودم ..باز شیطونه می گفت برم به ویتنامی ها بگویم بیایید یاد بگیرید بابا D:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برجهای دو قلوی پتروناس مالزی ...

 جلوی ورودی معبد چینی ها دو تا حوض بود پر از لاک پشت .. چقدر هم زشت بودند!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

                                                               

       

 

 

 

 

 

 

معبدشون خیلی قشنگتر از معبد های ویتنامی بود ... من از اون توپهای قرمزش خیلی خوشم اومد D: ...

 

 

 

 

 

 

 این هم گل ملی مالزیه ....

 

 

 

 

 

 

 این هم نشان کشورشون ... ساقه های برنج نشانه ی غذای اصلی کشورشونه ... دو تا ببر ها نماد اتحاد قوم های مختلف هستند ... ماه و ستاره نشانه ی اسلام... اون پنج تا شکل اون بالا نشانه ی سلاح های قدیمشون هستند ...اون پایین هم گل ملیشونه ... بقیه اش رو هم شرمنده یادم نمیاد چی بود :( ....

 

 

 

 

 

 اینجا هم کاخ پادشاهی مالزی بود و هست D:...

دو بار در سال هم اجازه می دهند مردم از کاخ بازدید کنند ...

 

 

 

بقیه ی عکسها رو تو پست بعد می گذارم ...  می ترسم سخت باز بشوند .. با این اینترنت قشنگ اینجا !!!

 

 

+ نوشته شده در 1:29 توسط ساغر .
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
بابت همه ی کامنت ها ممنونم:) ... خیلی خیلی مرسی ...

تو این مدت اصلا فرصت نکردم درست و حسابی و با خیال راحت بیام اینجا ...

بزودی میام و می نویسم .... (:

+ نوشته شده در 1:40 توسط ساغر .
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
نوروزتان پیروز (:
 
+ نوشته شده در 23:56 توسط ساغر .
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385
من برگشتم D:
دیشب بعد از سه سال و نیم وارد تهران شدم .... برای همیشه از اون کشور و آدم هایش خلاص شدم خلاص خلاص ....

اول سفر یک سری از ذوق و شوق این که بالاخره تمام شد ، اشک ریختم .. .آخرش هم با نزدیک شدن به تهران یک دل سیر دیگر اشک ریختم D: ...

هنوز بیرون نرفتم ... هم دلم می خواهد برم هم نه ...هم یک حس غریبی دارم هم شور و شوق ....

یک فکری هم باید به حال اینجا کنم .... (;

+ نوشته شده در 23:41 توسط ساغر .
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
آخرین برگش ورق خورد ....
فقط چند ساعت دیگر ... D: 

 

 

+ نوشته شده در 5:48 توسط ساغر .
شنبه نوزدهم اسفند 1385
hairdresser

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بهداشتیه ها ... ماسک هم داره !!!!! ....(;

+ نوشته شده در 20:24 توسط ساغر .
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
!!!!!
می دونید ...ویتنامی ها وقتی می خواهند سنشون رو حساب کنند اون نه ماه قبل از تولدشون رو  حساب می کنند.....

یعنی بچه که به دنیا میاد نه ماهشه !!!!!  من هی می گم اینها از عجایب خلقتند و با بقیه فرق دارند ها!!!! ... بعید می دونم هیچ جای دیگه ی دنیا سنشون رو این جوری حساب کنند ....

هر چی من و یک دوست هلندی گفتیم بابا مگه میشه ... کجای دنیا وقتی بچه به دنیا میاد می گویند بچه نه ماهست ؟؟؟  ..هی اینها گوش ندادند ، آخرش هم حرف خودشون رو  زدند .....

فکر کنم همین قدر که ما رو راضی نکردند که ما هم به روش خودشون سنمون رو حساب کنیم باید بریم خدا رو شکر کنیم D;

+ نوشته شده در 17:21 توسط ساغر .
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
گل دست ساز!!!
 گل رز دست ساز ویتنامی !!!!!

 یکی یکی این گلبرگها رو به هم وصل می کنند تا تبدیل بشه به یک گل رز به این بزرگی....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گلبرگهای رز رو اول به شکل سمت چپ در می آ ورند ....بعد دور یک غنچه ی رز رو با این گلبرگهای به سیخ کشیده شده !! پر می کنند .....

پ. از همه ی دوستان خوبم بابت تبریک ها و کامنت ها ممنونم .... خیلی خیلی مرسی (:

پ.۲. اخیرا  یک پیش بین هم به جمعمون اضافه شده ....پیش بین عزیز خوش اومدی  (:

 

+ نوشته شده در 22:12 توسط ساغر .
سه شنبه هشتم اسفند 1385
:)
۲۲ سال پیش یک همچنین شبی یک ساغر نام  تپل و چاق ، یک چیزی شبیه خرس با ۴ کیلو وزن D: به دنیا امد.....  تنها فرقش این بود که چشماش ابی بود موهاش طلایی ( الان هیچ شباهتی به اون موقع ها ندارم ...فکر کنم تو بیمارستان جابه جام کردند D: ).....  بسی بسیار زیاد غر غرو و نق نقو بود .... مشغله ی کاری هم زیاد داشت .... شب تا صبح هی گریه می کرد ، صبح تا شب هم پای کتاب و دفتر های مامان و باباش رو مهر و امضا می کرد ...... خلاصه که سرش خیلی  خیلی شلوغ بود .... طفلی مامان بابام....

می گم... مامانم ، با اون غرغرهام خوب شد منو نگذاشتی دم در ها !!!!!D : ....  اگر من بودم تا حالا بچمو گذاشته بودم دم در ;)

حالا امشب تولده ... هر کی بندری و عربی و مدلهای دیگه  بلده برقصه بیاد وسط .... اونهایی هم که بلدند بنوازند لطفا بنوازند ...  منم اینجا همه رو نگاه می کنم D: .... من بیام وسط به ضرر همه تموم میشه شلنگ تخته میندازم بعد همه مجروح و مصدوم  می شوند ...حالا من گفته باشم!!! D:

پ. عزیز هایی که امشب من رو این قدر ذوق زده کردید که فقط جیغ کشیدم ... یک دنیا دوستون دارم ..مرسییییییی

پ.۲. قالب اینجا رو بازم عوض کردم .... نمی دونم چرا هر چی درست می کنم به دلم نمیشینه .... فکر کنم این جدیده بهتر باشه ، نه ؟.... اونها خیلی خفه بود .....

 

+ نوشته شده در 20:30 توسط ساغر .
دوشنبه هفتم اسفند 1385
خرم آن روز کزین مرحله بر بندم بار !!!!
امروز می توانست روزی باشد که چند سال منتظرش بودم ... اما نشد .... 

باز هم صبر میکنم .....

+ نوشته شده در 23:9 توسط ساغر .
یکشنبه ششم اسفند 1385
روز های 48 ساعته!!!!
روزها کش آمده اند ..... هی می خوابم و بیدار می شوم هنوز همان یک شنبه است ... از همان یک شنبه های مسخره .... مثل بقیه ی یک شنبه ها .... اووف که چه قدر از این غروبهای یکشنبه بیزارم.....

کاش می شد روز های زندگی را مثل صفحه های کتاب تند و تند ورق زد تا زود تر برسی به روزهایی که دلت می خواهد زود تر بیایند ....

دلم می خواهد یک نفر بود من هی به جانش غر میزدم او هم فقط گوش می داد !!!! 

 

+ نوشته شده در 16:39 توسط ساغر .
جمعه چهارم اسفند 1385
پروردگارا ، به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم ..........
خسته ام.... خیلی زیاد....

حوصله ی نوشتن ندارم ...آن هم از این سرزمین ِ .......، اعصابش را هم ندارم ....

نمی فهمم ..این همه اتفاق عجیب و غریب و تلخ را نمی فهمم .....

این همه بهم ریختن برنامه هایم .... آن هم با این اتفاق ها ......

فعلا نمی خواهم از اینجا بنویسم ... همین !!!!

 

پ. رفقا همه ی شما به نوشتن یک پست تشکر از همه ی کسانی که فکر می کنید دوستشان دارید یا دلتان می خواهد تشکر کنید دعوتید .... نمونه اش در وبلاگ اریک هست ....

من شرمنده ام... آمادگی اش را ندارم .... ممنون بابت دعوت اریک ....

 

+ نوشته شده در 11:56 توسط ساغر .
سه شنبه یکم اسفند 1385
۱.هانوی این روزها این قدر مسخره شده که حد و حساب ندارد ......  همه جا تعطیل ..همه جا ساکت .... همه جا سوت و کور ..... بد جوری حوصله ی همه رو سر برده .....

نه کاری میشه کرد... نه جایی میشه رفت .... :( به شدت به  هوای تازه احتیاج دارم ..... هر جایی غیر از اینجا .......

۲. آدمهای اون سر زمین جراحی زیبایی می کنند برای کوچک شدن بینی هاشون ... این ور زمین جراحی می کنند واسه بزرگ شدن بینی هاشون !!!!!!!!!!!!   

۳. عکس های شب سال نو

 

 

 

 

 

 

 

  آخرش هم امسال دیر رسیدم .... جای خوب بهم نرسید D:!!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 22:28 توسط ساغر .
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
تت2
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکی از چیز هایی که موقع عید تو خونه ی همه ی ویتنامی ها پیدا میشه این درختهای شکوفه ی هلو و درخت نارنگی هست .... مردم شمال ویتنام، درخت با شکوفه های صورتی توی خونشون نگه می دارند ..مردم جنوب هم درخت با شکوفه های زرد ... درخت نارنگی رو هم مردم شمال استفاده می کنند هم مردم جنوب .... برای ویتنامی ها شکوفه های صورتی نماد بهاره ... معتقدند درخت نارنگی هم براشون سعادت و خوشبختی میاره !! ....

 

 

 

 

 

 

 

این چند روز آخر مونده به سال نو توی شهر پر شده از موتور هایی که یا درخت نارنگی رو موتورشون هست یا درخت شکوفه ....

 

یکی دو تا خیابون هم هستند که دو طرفشون رو فقط درختهای رنگارنگ چیده اند... ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می گویند این دو مدل درخت سبز رو هر جا که بگذارند براشون سعادت و خوشبختی میاره !!!!

برای سال یک سری رسم رسوم خاصی دارند ...اینکه توی این مدت دو هفته فقط از میوه های سبز و کال استفاده می کنند ....بعد از تحویل  سال هر کدامشون یکی یک شاخه ی درخت که جوون باشه رو از درخت جدا میکنند با این اعتقاد همه ی اینها براشون جوونی و شادابی میاره ....

اینکه روز بعد چه کسی اولین نفر باشه که به دیدنشون میره هم خیلی خیلی براشون مهمه ... چون به خوش قدم بودن یا بد قدم بودن خیلی اعتقاد دارند .... به خاطر همین معمولا روز اول کسی جایی برای دیدن نمیره ، مگر اینکه خود صاحبخونه ازش دعوت کرده باشه ....

هر اتفاقی که روز اول بیفته خیلی مهمه ... چیزی نباید شکسته بشه ... داد و بیداد نباید راه بندازند ... و دیگه اینکه دعوا هم نباید بکنند  چون می گویند براشون بد شانسی میاره ....

قبل از عید خونه تکونی میکنند ، لباس نو می خرند ، قرض و بدهی هاشون رو صاف می کنند ...اما روز اول عید نه خونشون رو جارو می کنند ، نه دوخت و دوز می کنند ، نه پول قرض می گیرند و نه داد و بیداد را ه می اندازند و نه از غم و غصه حرف می زنند ، چون هر کدوم از اینها ممکنه براشون بدشانسی بیاره ....

خونه رو جارو نمی کنند چون می گویند هر چی پول و خوش شانسی لا به لای گرد و غبار ها مونده میره  ، اون وقت هیچی برای سال نو باقی نمی مونه !!!!!!!!!!

 

برای هدیه دادن به همدیگه از این سبدهایی که با خوراکی های مختلف پر شده استفاده می کنند .... معمولا خانواده ها از اینها به عنوان هدیه استفاده میکنند ..توی سبد رو هم با بیسکوییت ، شیرینی، شکلات، چای با عطر و بوی مختلف ، قهوه ، شراب  و هر چیزی که  خودشون دوست داشته باشند پر می کنند... بچه ها هم که معمولا پول یا هدیه های دیگر رو از بزرگتر ها عیدی می گیرند ....

 

 

غذای مخصوص عیدشون یک غذایی هست به اسم "بنگ چونگ"، مخصوص مردم شمال ، که از برنج و یک سری حبوبات و گوشت خوک درست میشه .... "بنگ تت" هم مخصوص مردم جنوب....

 

 

 

 

 

 

 

به قول خودشون یک کیک مربع شکل است که وسطش رو با گوشت خوک پر می کنند ...بعد دور اون رو با حبوبات، و دور حبوبات رو با sticky rice  می پوشونند ...  بعد این کیک رو لای برگ موز میپیچند  و ۱۲ ساعت می گذارند توی آب جوش تا بپزد ....  بعد از ۱۲ ساعت آماده ی خوردن میشه .... یا همین جوری پخته می خورندش یا اینکه همه ی اینها رو با هم می کوبند مثل کوکو سرخ می کنند و بعد نوش جان می کنند ..... 

این غذا مخصوص روز عید یا شب عیده ... بعضی هاشون هم تا صبح بیدار می مونند و فقط می خورند...شیرینی ، تنقلات و  ..... 

شب عید هم فردا شبه ...همه می آیند توی خیابونها تا هم مراسم سال نو رو جشن بگیرند هم مراسم نور افشانی کنار دریاچه های شهر رو تماشا کنند .... دولت اینجا اجازه نمیده که کسی ترقه بازی کند یا مردم برای خودشون آتش درست کنند و آتش بازی کنند به خاطر همین خود دولت این مراسم نور افشانی کنار دریاچه های شهر رو ساعت دوازده شب کنار دریاچه ها اجرا می کند ... چون می گویند صدای جرقه های آتش و رقص شیر باعث میشه تا روحهای شیطانی از شهر دور بشوند .....

 

    این هم شونه ی سر پرنسس ما ...خوشگلش کرده اند برای مراسم فردا شب ... (;

 

 

 

 

 پ. ساعت ۴:۱۰ دقیقه ی عصر جمعه است ... هوس کرده ام بروم وسط این پل قرمز بنشینم تا شب ....

حیف که برای شب در ورودی اش رو می بندند وگرنه از الان زنبیل  می گذاشتم D: !!! 

+ نوشته شده در 22:38 توسط ساغر .
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
23 دسامبر!!!
۲۳ دسامبر سال قمری(دیشب بود ) با تقویم ویتنامی ها یکی از روز های مهم قبل از عید است ... چند روز قبل از این روز، همه ی مردم یک جور ماهی مخصوص می خرند و چند روزی توی خونه ازش نگهداری می کنند ... شب روز ۲۳ ام، همه کنار دریاچه های شهر می روند و ماهی ها رو توی آب می اندازند  تا ماهی ها به آسمان بروند ....

 

 

 

 

 

 

 

"خیلی خیلی سال قبل زن و مردی زندگی می کردند ..یک روز مرد برای پیدا کردن کار خانه رو ترک می کند و دیگر بر نمی گردد ...ده بیست سال می گذرد و وقتی زن می بیند که هیچ خبری از همسرش نشد تصمیم میگرد که یک زندگی جدید رو شروع کند و دوباره ازدواج می کند ....

یک روزی از روزها  یک مرد گدا در خونه اش رو می زند و تقاضای غذا و لباس می کند ... زن اون مرد را که شوهر سابقش بوده رو می شناسه و دلش برای اون می سوزه و تصمیم می گیره توی خونه ببردش و بهش غذا بدهد ....

بعد یادش می افتد که اگر شوهرش از راه برسد ممکنه عصبانی بشود به خاطر همین تصمیم می گیرد که اون مرد رو یک جایی قایم کند .... مرد رو پشت تپه ای از چیزی شبیه یونجه که برای آتش درست کردن از اون استفاده می کردند قایم می کند ..... وقتی که شوهرش به خانه بر می گرده بی خبر از همه جا برای درست کردن آتش سراغ اون تپه می رود و اونجا آتش روشن می کند و شوهر سابق زن تو آتش می سوزد .... وقتی زن متوجه می شود اینقدر ناراحت می شود که از ناراحتی و غصه خودش پرت می کنه توی آتش ... شوهر زن هم از ناراحتی خودش رو پرت می کند توی آتش و هر سه تا با هم می سوزند .....

ویتنامی ها معتقدند این سه نفر در بهشت زندگی می کنند ....

هر سال یک همچین شبی یک ماهی مخصوص رو که به اعتقاد خودشون تنها ماهی هست که پرواز می کند و به بهشت می رود رو توی آب دریاچه ها و رودخانه ی شهر می اندازند تا ماهی پیش این سه نفر برود و از خوبی ها ی اون خانواده برای این سه نفر تعریف کند تا اونها هم از خدا بخواهند و براشون دعا کنند  که همیشه سفره ا ی رنگین داشته باشند و خدا کمکشون کند....

 

 

 

 

 

 

 

به غیر از به آب انداختن ماهی یک سری چیزهای کاغذی مثل  این قوری و فنجان های کاغذی و سه جفت کفش و کلاه کاغذی سبز و زرد و قرمز با چند تا ماهی  کاغذی رو می سوزونند تا برای این سه نفر به عنوان هدیه بفرستند .....

این هم یکی از رسم و رسوم روزهای قبل از عیدشون هست ......مثل بقیه چیزهاشون عجیب و غریب !!!

پ. هوا هم داره گرم میشه ..یعنی بهاری، نزدیکهای ظهرهم یک ذره به گرما می زند ...امسال اصلا سرد نشد ....شاید کل روزهای سرد یک هفته شد .... منی که در فریزر رو باز می کنم سردم میشه ، امسال فقط ژاکتم رو گرفتم دستم و این طرف و اون طرف رفتم ): ... حالا هم دیگه کاملا فصل سرما تموم شد ...هوا بهاری بهاری شده ....

 

پ.۲. تقویم ویتنامی ها بر اساس سال قمریه .... اما اسم ماه های سالشون همون اسم ماه های سال میلادیه .... سال جدیدی هم که قراره بیاد میشه سال ۲۰۰۷  ... یعنی با تقویم  ویتنام امروز ۲۵ دسامبر ۲۰۰۶ هست .... یک ذره غیر عادی میزنه D: ...

 من اون بالا اشتباه نوشته بودم میلادی .. ببخشید .... پستم را هم همین دیشب نوشتم به خدا ..من از این زرنگی ها ندارم که از دو ماه قبل پست بنویسم D: .... این مراسم ماهی انداختن توی آب هم رسم قبل از عیدشون هست ..آخر همین هفته هم عیده .... مراسم رو پریشب برگزار کردند ....(:

 

 

+ نوشته شده در 22:46 توسط ساغر .
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
Tet
جمعه ی دیگر سال نو ویتنامی هاست...

سال نو ویتنام، مالزی ، چین ،  کره و یک سری دیگر از کشورهای این منطقه ....

شهراین روزها حال و هوای عید گرفته ... اون خیابون مخصوصی که در مناسبتهای مختلف مثل "کریسمس" و " روز کودک " حال و هوای مخصوص اون موقع رو می گیره ..حالا حال و هوای " تت" گرفته و پر شده از وسایل مخصوص "تت" و سال نو ... حسابی هم شلوغه !!!

 

 از اول تا آ خر این خیابون پر شده از وسایل قرمز ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینها وسایلی هستند که به در و دیوار خونشون و درختهای مخصوص عیدشون آویزون می کنند  ..... براشون مظهر سلامتی و خوش شانسی و زندگی پر نشاط هست ....

 

 

 

 

 

 

 

سال جدید سال خوکه ... به خاطر همین بعضی از این خرت و پرت های سال نو شکل و شمایل خوک دارند ... حتی بعضی هاشون برای هدیه از چیزی استفاده می کنند که شکل خوک روش باشه !!!

 یکی از رسم هاشون دادن پول به بچه ها به عنوان عیدیه ... اینها پاکتهایی هستند که توش پول عیدی رو می گذارند .....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینها یک بخشی از حال و هوای عید "تت" هست ... رسم و رسومات و اعتقادات خاص خودشون رو دارند که اگر بشه سعی می کنم تو روزهایی که اون رسم و رسوم رو انجام می دهند راجع بهشون بنویسم ... (:

 

پ.

۱. سعی کردم عکس ها خیلی زیاد نشه اما فکر کنم بازم زیاد شد ... :( ..امیدوارم راحت باز بشوند ..

۲. این واین و این چند تا نمونه ی دیگر از تابلو سنگی ها ..اگر دوست داشتید ....

یک کمی خوب نیوفتاده !!! ...

۳. دوست عزیزی که  از من هزینه ی سفر یک ماهه به ویتنام رو پرسیده بودی ... هزینه ی سفر یک ماهه یک چیزی حدود سه -چهار هزار دلار می شود ... امیدوارم اگر روزی به اینجا سفر کردی ، سفر خوبی داشته باشی  (: 

 

+ نوشته شده در 23:9 توسط ساغر .
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
معبد !!!!
 

 

 

 

 

 

 

 

 

اکثر ویتنامی ها یکی از این معبد های کوچک تو خونه و مغازه شون دارند....

هر روز صبح قبل از شروع کارشون و هر شب قبل از خواب روبروی این دعا می کنند ...

بعضی ها شون فقط میوه ی سبز می گذارند جلوی مجسمه ی بودا، عود روشن می کنند و دعا میکنند ... برای روح کسانی دیگه تو این دنیا نیستند و خیلی چیزهای دیگه ....

این نارنگی ها میوه ی این فصل ساله .... بعدا راجع بهشون بیشتر مینویسم (;

 

+ نوشته شده در 22:0 توسط ساغر .
شنبه چهاردهم بهمن 1385

 

 

 

 

 

 

 

 

چند روز پیش توی یک مجله خواندم این پلی که روی دریاچه ی هو ان کی یم هست شبیه شانه ی سر یک پرنسس هست ... !!!

 

 

+ نوشته شده در 22:16 توسط ساغر .
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
تابلو های سنگی
 

 

 

 

 

 

 

 

 

این ساکنان هانوی سیتی به غیر از اون هنر های لاکر و گلدوزی  و غیره یک هنر دیگه هم دارند ، اون نقاشی با سنگ و پودر سنگ است ....

                                                                                 

 

 

 

 

 

 

 

 

همه ی این نقاشی ها رو روی یک سطح پلاستیکی با یک سری چسب و مواد مخصوص خودشون کار می کنند ....

 

 

 

 

اینها هم یک چند تا نمونه ی دیگر ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 مغازه شون خیلی کوچولو بود ...یعنی همه ی مغازه هاشون اینجوریه .... من هم از طرف که می خواستم عکس بگیرم هی می خوردم به در و دیوار و تابلوهاشون ... به خاطر همین مجبور شدم از تابلو بزرگها این جوری عکس بندازم ... ):

 

 

 

 

  این هم آخریش !!! (:

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 21:54 توسط ساغر .
سه شنبه سوم بهمن 1385
Ho Chi Minh 2
 میدونید نتیجه ی آخر شب ( ۱ و ۲ شب)پست نوشتن چی میشه .. اینکه من یادم میره عکس خود هو چی مین رو بگذارم و راجع به خودش توضیح بدم ...

این عکس خود هو چی مین موقع جنگ است ... یک تابلو که با سنگ درست شده ... اون مومیایی که توی تابوت خوابیده هم درست همین شکل و قیافه است فقط فرقش اینه که اونجا کت و شلوار تنش هست ... انگار که همین الان رفته باشه و اونجا خوابیده باشه !!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از اینکه بخش خونه ی هو چی مین تمام میشود ... یک بازار کوچولو هم اون پشت هست که یک سری کارهای دستی می فروشند ... یک اتاق هم بود ( عکس سمت چپ) که با سازهای سنتیشون موسیقی سنتی اجرا می کردند ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینها سازهای سنتیشون هستند .....

 

 

 

 

 

 

 

اینها هم یک جور دیگه  از سازهای سنتیشون هستند ... اون قورباغه های اون جلو، یک چوب دارند که پشتشون کشیده می شه و تقریبا یک صدایی شبیه صدای قورباغه می دهد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینجا ساختمان موزه ی اونجاست .... عکس سمت چپ هم ورودی موزه !!!.....

یک سری از وسایل جنگ ، هدایایی که زمان هو چی مین از کشورهای مختلف گرفته اند و عکس و لوازمی که هو چی مین موقع جنگ استفاده می کرده اونجا نگهداری میشه ....

 از پله های ورودی که وارد موزه می شویم اول از همه مجسمه ی  uncle Ho  رو می بینیم ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سمت راست نماد نیلوفر های آبی ویتنام هست ... مرداب نیلوفر اینجا زیاد دیده میشه ... یک جورایی نماد ویتنام هم هست ....

 

 

 

 

 

 

 

  اینها وسایلی هستند که از جنگشون باقی مانده اند و مجسمه ی بعضی از سرباز هاشون ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

میز و صندلی که موقع جنگ هوچی مین ازشون برای جلسه و شور و مشورت استفاده می کرده ... اون یکی هم فانوسش بوده ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینها هدایایی هستند که اون زمان از طرف کشور های دیگه و ویتنامی هایی که در  کشورهای دیگه زندگی می کردند به ویتنامی ها اهدا شده ... فکر کنم حدود بیست تا شایدم بیشتر از اینها اونجا بود .... اما من تنبل خانوم فقط از چند تاشون عکس انداختم ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 بعد از موزه هم یک معبد کوچک وسط  یک استخر کوچولو هست ....

 

 اینها هم عودهایی که جلوی معبد روشن می کنند ...

 معبد آخرین بخش دیدنی اون قسمت هست ...

 

 

 

 

 

 

 الان هم همون یک و دو نصف شبه ، باز اگر چیزی یادم اومد میام و پیوست می گذارم .... (:

ترک عادت....!!!!!D :

 

+ نوشته شده در 22:49 توسط ساغر .
یکشنبه یکم بهمن 1385
Ho Chi Minh
بالاخره نوبت این پست هم رسید ...مهم ترین جای  هانوی ... مقبره ی هو چی مین ... بعد از کلی وقت بالاخره همت کردم و رفتم از خونه و لوازمی که از هو چی مین مونده عکس بندازم .....

 

 

 

 

 

 

 

 صف بازدید از مومیایی هو چی مین از یک خیابون قبل از خود مقبره شروع می شد ... یک کمی قبل تر از وارد شدن هر چی دوربین و موبایل هست رو از همه می گیرند و بعد اجازه ی وارد شدن می دهند ... حسابی آدم رو خلع سلاح می کنند D :

 روی این تابلوی گوشه عکس هم قوانین اونجا رو نوشته بودند .. که چه جوری لباس بپوشید ... دوربین و موبایل همراه خودتون نبرید و ساعات بازدید از مقبره ... به غیر از جمعه ها و دوشنبه ها بقیه ی روزهای هفته بازدید ازاده ....

خیلی خیلی حیف که نمی گذارند آدم عکس بگیره :(

هر روز صبح ساعت شش و هر شب ساعت نه مراسم بالا بردن و پایین آوردن پرچم هم اجرا میشه ... هر شب هم اونجا شلوغه ... همه هم می ایند برای قدم زدن هم برای دیدن مراسم....

 

 

 

 

 

 

 

 جلوی در مقبره همیشه دو تا سرباز سفید پوش وایستاده اند .... بدون هیچ حر فی و حرکتی ...

سخت ترین کار دنیاست ... خیلی صبورند به خدا .... درست نمیدونم هر چند ساعت یک بار شیفتشون عوض میشه اما عوض شدن شیفتشون هم با شیوه ی خاصی انجام میشه ...

توی مقبره  خود هو چی مین  توی یک تابوت شیشه ای روی یک ستون بلند وسط یک جای گودال مانند خوابیده ...دور تا دورش هم چهار تا سرباز وایستاده اند ... مردم هم خیلی آروم و با احترام و سکوت از راهروی کنار گودال رد می شوند  و  جناب هو چی مین رو که در خواب نازه تماشا می کنند ...

قبل از ورود توی راهروها تقریبا همه ساکتند ...حتی اگر کسی حرف هم بزند سرباز های اونجا ازش می خواهند که ساکت باشد  اما وقتی مردم از اون جایی که هو چی مین خوابیده خارج می شوند راهرو ها پر از سر و صدا میشه ... هر کسی یک چیزی میگه  .. از اینکه هو چی مین به نظرش چه جوری اومده  یا مثلا همونجوری که تصور می کرده بوده یا نه ......

 

 

 

 

 

 

پشت مقبره یک باغ بزرگ هست که خونه ای که هو چی مین توش زندگی  می کرده اونجاست ....

 

 

 

 

 

 

 

 

اینجا خونه ای هست که هوچی مین از سال ۱۹۵۴  تا ۱۹۵۸ زندگی می کرده .... ماشین هایی هم که استفاده کرده اونجا هست ....

 

 

 

 

 

 

 

 اینها ماشین ها ی هو چی مین بوده ... یک کم ،بیشتر از یک کم عکسش بد افتاده :( ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سمت راستی اتاق پذیراییش بوده ... سمت چپی هم اتاق ناهار خوری ....

 

 

 

 

 

 

 

ظرفهاش ... رادیو و ساعتی که توی اتاق ناهار خوریش بود .....

 

 

 

 

 

 

 

اینجا هم اتاق کارش بوده ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 این هم باغ اونجا و ماهی های استخر ش ....

 

 

 

 

 

 

 

 رنگ دیوار خونه اش رو می بینید چه زرده ...به این زرد می گویند زرد ویتنامی ... نصف ساختمون هاشون این رنگیه ... مخصوصا ساختمانهای اداری و مهم ....

 

 

 

 

 

 

 

 

این هم یکی دیگه از خونه های هو چی مین یا به قول خودشون uncle Ho بوده ... این تاریخ رو هم روی دیوارش زده بودند ....

 

 

 

 

 

 

 

سمت راست طبقه ی پایین خونه اش بود .... سمت چپ هم اتاق کارش بوده ....

 

 

 

 

 

 

اینجا هم اتاق خواب این خونه اش بوده .....

 

 

 

 

 

 

 

 اینجا هم باغ گریپ فروت بود ... هر کدوم از این گریپ فروتها اندازه ی یک خربزه بود!!!!!

 

پشت این باغ هم یک سری مغازه و یک موزه ی دیگه هست ....

تو پست بعدی بقیه اش رو می گذارم ... خیلی  طولانی شد ..... (;

 

 

پ. دوربین هار و فقط برای ورود به مقبره می گیرند ... بعد از اینکه از مقبره  می آییم بیرون دوربینها رو بهمون پس می دهند ...(:

۱. می گویند ماهی های استخر هو چی مین از اون موقع تا حالا زنده اند .... خیلی هم بزرگند ....خود هو چی مین عصرها می آمده کنار استخر و وقتی دو سه بار دست می زده ، ماهی ها می اومدن روی آب و از دست خودش غذا می خوردند .... الان هم وقتی که براشون دست میزنند می آیند کنار آب و از دست مردم غذا می خورند ....

 

+ نوشته شده در 23:34 توسط ساغر .
جمعه بیست و نهم دی 1385
شاهکار خودم D:

 

نقاشی های بالا شاهکار های هنری خودمه D: ... استاد ساغر !!!! ;)

وقتی از شر درس و دانشگاه خلاص شدم دوباره رفتم کلاس نقاشی لاکر ....  برای یکی از  کارهام این چهار فصل ویتنامی رو انتخاب کردم که بکشم ... 

 

 

 

 

 

 

 

اولی بهاره ...دومی تابستون .....

یک دور سطح چوب رو  سیلوری کردم ...بعد طرحمو روی چوب کشیدم ... بعد هم رنگشون کردم..... سخت ترین بخشش وقتی است که باید سطح نقاشی رو بسابیم تا سطحش صاف بشه ... بعضی جاها که رنگها می رفت اینقدر دلم می سوخت ... ولی بعدش باید دوباره رنگشون می کردم....  وقتی هم کل نقاشیم تموم شد ، با پوست تخم مرغ اون قابهای سفید رو براشون درست کردم .... (: آخرش هم این شکلی شدند ....

 

 

 

 

 

 

 

 

سمت راستی پاییزه ... سمت چپی هم زمستون (:

خیلی دوستشون دارم ;)

پ. احتمالا از اين به بعد اينجا رو زود به زود تر آپديت كنم ....

 

+ نوشته شده در 20:54 توسط ساغر .
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
long life
 

 

 

 

 

 

 

 

 برای ویتنامی ها این نشانه ی زندگی طولانی است ... روی در و دیوار شهر این نشانه رو زیاد میشه دید .... (:

 

پ.

برای انها که فکر می کنند من دشمن این آدمها هستم ...

 من هیچ دشمنی بااین قوم و ملت ندارم ... تلاشی هم نمی کنم که این ملت را  بد نشان بدهم ..... دلیلی هم برای این کار نمیبینم .....

 هر چه که اینجا می نویسم دانسته های سه سال و نیم زندگی  من در کنار اینهاست نه احساس امروز و دیروز ..... مطمئن باشید تا از  چیزی مطمئن نباشم اینجا نمی نویسم .... تا وقتی مطمئن نباشم اینها دارای خصوصیتی هستند ان خصوصیت را هم به انها نسبت نمی دهم ..... کما اینکه خیلی چیز ها دیده ام و اینجا ننوشته ام ....

در زندگی ام هم اینقدر آدمهای رنگارنگ و جورواجور دیده ام که خوبی و بدی را مخصوص گروه خاصی ندانم ..... نه ما خوب مطلقیم نه اینها بد مطلق و نه بر عکسش .....  

 

+ نوشته شده در 14:26 توسط ساغر .
سه شنبه بیست و ششم دی 1385
"چامپو "..."سیب ویتنامی"
اینها دو جور دیگه از میوه های ویتنامیه .....

 

 

 

 

 

 

 

سمت راستی ها "چامپو " است و سمت چپی ها سیب ویتنامی است ....

 

 

 

 

 

 

 

 "چامپو" مزه ی خاصی نداره یک کوچولو شیرینه .....وقتی بریده میشه  مثل فلفل دلمه ای می مونه ......

 سیب ویتنامی ها اونهایی که شیرینه یک کمی مزه ی عناب میده ... یک هسته ی بیضی شکل شبیه هسته ی ذغال اخته داره ....

چی شد!!!!

 

 

 

 

 

 

 

اینها هم سیب زمینی شیرین است ... همونها که باهاش بستنی درست می کنند ....

اینها رو آب پز می کنند و می خورند .....

پ.این لینک رو امتحان کنید لطفا .... من فیلم رو اینجا آپلود کردم اما نمیدونم درست کار می کنه یا نه .. ممنون میشم اگر بهم خبر بدین که فیلم رو میشه دید یا نه .... امیدوارم که بشه (:

 

 

+ نوشته شده در 20:24 توسط ساغر .
شنبه بیست و سوم دی 1385
night market
عصرهای جمعه و شنبه و یکشنبه وسط یکی از خیابان های  نزدیک دریاچه ی"هو ان کی یم " رو غرفه می چینند و یک بازار شب راه می اندازند ... همه جور خرت و پرتی رو هم همونجا می فروشند .....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

غذا می فروشند ..... نقاشی می کشند ....

بعضی وقتها اینقدر شلوغ می شود که به زور میشه خود غرفه ها رو دید ، همه فقط قدم میزنند ..اونم به زور !!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینها سنجاقکهای چوبیه ..... فکر میکنم سنجاقکها رو خیلی دوست دارند ..... از حالت پرواز سنجاقکها می فهمند که کی قراره بارون میاد  یا هوا آفتابیه .... اون اول ها یکی از دوستام  برام گفته بود که وقتی بالا پرواز میکنند یعنی قراره بارون بیاد یا وقتی که نزدیک زمین پرواز می کنند ..... اما الان یادم رفته ): ....

 

 

این هم از اون کاغذ های "دونگ هو" هست .... همونی که عروسی موشها ست و موشها دارند برای گربه هدیه می برند !!!!

 

 

 

اول همین خیابان همیشه یک مراسم ساز و آواز ویتنامی هم هست .... من یک فیلم کوچولو گرفتم برای اینکه بگذارمش اینجا ، ولی یک ساعته دارم با این سواد بی سوادیم با این فایل و این چیزها کلنجار میرم تا بتونم بگذارمش اینجا ... اخرش هم موفق نشدم ......تا بعد ببینم چه کارش می تونم بکنم  ... ):

+ نوشته شده در 22:57 توسط ساغر .
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
بازار
 عکسهای زیر همشون عکسها ی بازار های ویتنامیه ....

بازارهایی که همه چیز توش پیدا میشه...میوه و سبزیجات و قصابی و غذا فروشی و.....

تازه خیلی هم بو میده .... ): 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 اینها رو به عنوان چاشنی غذا استفاده می کنند.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس سمت چپی قصابی از نوع ویتنامی است .... اون تخته ای پشت اون میله آبیه هست رو می بینید ... روی اون گوشت رو ریز ریز می کنند ... میشه مثل گوشت چرخ کرده ی ما .... تا چند ماه پیش هم اینجا چرخ گوشت پیدا نمیشد ......

                                                               

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اون سفید ها ماهی مرکب است .... سمت راستی ها هم که دیگه توضیح نمیخواهد....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این هم نحوه ی ظرف شستن رستورانهاشون .....  اینجا گفته بودم چه بلایی سرم اومد .... هنوزم که یادش می افتم  حالم بد میشه )):

 

 

+ نوشته شده در 16:17 توسط ساغر .
سه شنبه نوزدهم دی 1385
یک پیت نفت ، یک کبریت .... کافیست؟؟؟
از اون روزها متنفرم ...

حتی از یادآوریشان حس بدی پیدا می کنم.....

از آن عصر های مسخره ...

از ان ساختمان B زرد رنگ پنج طبقه هم متنفرم.....

از یاد آوری و  تکرار ان روزها حالم بهم می خورد ........

اگر قرار باشد قید همه چیز را بزنم و همه چیز را از اول شروع کنم ، ح ا ض ر نیستم ان روزها تکرار شوند .....

در و دیوار ان ساختمان زرد رنگ مسخره میفهمند من چه روزهایی را گذرانده ام ......

حیف آن روزها ...بر نمیگردند نه؟؟؟....

حیف .... حیف ... حیف......

تا اطلاع ثانوی از هر چه چشم بادامی و ویتنامی  است متنفرم!!!!!!........ م ت ن ف ر !!!!  

 

+ نوشته شده در 14:16 توسط ساغر .
شنبه شانزدهم دی 1385
مهمان ناخوانده!!!!

   مهمان ناخوانده ی اتاق من....

تمام دیشب توی اتاقم بود ... با اون قیافش!!!! ....

شانس آوردم از اون چاق و چله هاش نبود که در عرض چند ثانیه کل اتاق رو با دو دور اضافه تر دور می زنند......

نمیدونم با این همه چسبی که به در و پنجره ها زدم باز چه جوری اومده تو اتاق .....   با این همه برای اولین بار وقتی یکی از اینها توی اتاقم بود توی اتاق خودم خوابیدم ..... چون تنها جایی که مثلا فکر می کردم مارمولک ندارد اونجا بود که اونم مارمولک دار شد ......

تمام شب هی بیدار شدم که یک وقت چیزی کم و کثر نداشته باشه!!! ..... اونم حواسش بود تا من حرکت می کردم می رفت پشت پرده  ..... بد تر از همه اینکه مجبور شدم با چراغ روشن بخوابم ..... شبی بود برای خودش!!!! .....  

 

 

+ نوشته شده در 20:41 توسط ساغر .
چهارشنبه سیزدهم دی 1385
کارت عروسی
 

 

 

 

 

 

 

 

کارتهای عروسی ویتنامی .... برای پست عروسی یادم رفت که بگذارمشون....

نود در صد کارتهاشون قرمزه ....اما سفید و صورتی هم میشه بینشون پیدا کرد....

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 22:15 توسط ساغر .
دوشنبه یازدهم دی 1385
"دالات"
اگر یک وقتی به این گوشه ی دنیا هم سفر کردید فکر کنم "دالات" یکی از شهرهایی باشد که ارزش دیدن داشته باشد ..... یک شهر، نزدیکهای شهر "هو چی مین" که فکرمیکنم تا اینجا حدود دو ساعت پرواز باشد.....

این شهر از اون شهرهایی است که فرانسوی ها تا توانستند بهش رسیده اند و کلا تبدیلش کردن به یک شهری که بیشتر برای تفریح خوبه ..... ویتنامی ها معمولا این شهر رو برای ماه عسل رفتن انتخاب می کنند.....

  یکی از اون شهرهایی است که ویتنامی ها خودشون می گویند خیلی سرده ... یکی از شهر هایی است که هر از گاهی اونجا ممکنه برف ببارد

 

 

 

 

   

به جای سیکلو هم از این درشکه ها دارند ...

 

 

 

 

 

 

 

یک باغ گل خیلی قشنگ هم تو این شهر هست که همه جور گلی رو می شود اونجا پیدا کرد.....

این هم یک مدل از اون گلهای خوشگل است...

 

 

 

اینجا هم این آقا فیل ، نقش قایق رو بازی می کند........هر چقدر که بخواهید شما رو تو آب می گردونه!!!!!

 

 

 

 

گلدوزی های این شهر خیلی معروف است.... همه با نخ ابریشم دوخته می شوند ... نخی رو هم که استفاده می کنند هیج جای دیگر نمیشود پیدا کرد.... حتی خودشون هم نمی فروشند....

 

این یک جور گلدوزی دو طرفه است..... از هر دو طرف تصویر ببر به همین واضحیه.....

اونجا یک کارگاه مخصوص دارند که همونجا آموزش گلدوزی هم می دهند....فقط یک تعداد محدودی هستند که می تونند این مدل گلدوزی رو انجام بدهند.....

بعد هم برای اینکه بتوانند آموزش ببینند باید حالت انگشتهاشون خیلی ظریف باشد ..... هم برای این مدل گلدوزی و هم گلدوزی معمولی....

 

 

 

این تابلوی شام آخر است که گلدوزی کرده اند....

 

 

 

 

 

 

 این یکی رو من خودم خیلی دوست دارم....

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 23:8 توسط ساغر .
دوشنبه چهارم دی 1385
عروسی ویتنامی !!!
یک روزی روزگاری از مراسم نامزدی و تولد و اینکه اینها چه جوری مراسم عروسی میگیرند نوشتم..... چند وقت پیش باز به یک نامزدی و عروسی دعوت شدم ..... سعی کردم از همه چیز ازشون بپرسم و یک چند تایی هم عکس انداختم.....

حالا از اول مراسم خواستگاری می نویسم ..... روز خواستگاری، خانواده ی عروس تعیین می کنند که خانواده ی داماد چند بسته و چقدر سیگار، شیرینی مخصوص عروسی، میوه و چای برای مراسم روزی که نامزدی عروس و داماد را اعلام میکنند ببرند ..... همون روز هم  تعیین می کنند که خانواده ی داماد چقدر باید برای مراسم عروسی خرج کنند....

روز اعلام نامزدیشون خانواده ی داماد با سیکلو همه ی اون چیز هایی که از قبل تعیین شده روتوی ظرفهای مخصوص می چینند.... تزیینش می کنند و بعد به خونه ی عروس می برند.....

 

 

 

 

 

 

 

 

ازطرف خانواده ی داماد پسرهای جوان لباس سفید می پوشند ...از طرف های خانواده ی عروس دختر های جوان لباس سنتی قرمز می پوشند.....

بعد دم در خونه ی عروس اینا!! این آقایون سفید پوش اول یک صف مرتب می بندند بعد این ظرف هدیه ها رو به اون خانمهای قرمز پوش تحویل می دهند....

 

 

 

 

 

 

 

 

همه ی این هدیه ها رو می گذارند توی یک اتاق.... بعد پدر و مادر عروس و داماد راجع بهشون حرف میزنند بعدش هم مادر عروس و مادر داماد هر دو با هم پارچه ها رو از روی هدیه ها بر میدارند..... یعنی باید با هم بردارند غیر از این باشد بد می دانند ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 اینها فکر کنم شیرینی مخصوص خودشون است...از همونها اگر داماد قرمزش رو بخرد یعنی خیلی داماد خوبیه!!!!!

 

 

این یک میوه ی مخصوص بود .... اسمش رو هم نمیدونم.... رو ی میز  بریده شده اش رو گذاشته بودند..... هیچ کسی نمیخورد ، من هم از ترس اینکه یک وقت ممکنه فقط واسه قشنگی باشه و مثل اون میوه ی دست بودا نباید خورده بشه دست نزدم...

 

 

 

این هم تقریبا طعمش مثل شیرینی نخودچی خودمون می مونه!!!

 

 

 

 

 

 

مادر وپدرها که حرفهاشون تموم می شود عروس باید بیاید برای مهمونها چایی بریزد.....

بعدش هم مهمونی تمام می شود و همه بر میگردند سر خونه و زندگی خودشان.....

 

این میزی است که مهمونها باید دورش بنشینند.....

یک چادر آبی جلوی خانه یی که عروسی هست می زنند  و توی چادر میز و صندلی می چینند .....

روی میز هم سیگار و گل و شکلات و از اون میوه ها می گذارند....

چهار پایه های آبیشون منو کشته!!!!!

 

اینها همه اش روز نامزدی بود.....

صبح روز عروسی مادر داماد میرود خانه ی عروس اینا و بهشون میگه که فلان ساعت داماد و یک سری دیگر می ایند دنبال عروس ......

وقتی داماد میرود که عروس رو به خانه ی پدریش بیاورد ... مادر این شاخ شمشاد باید قهر کند از خونه برود بعد که عروس اومد ...مثلا همه به عروس اصرار می کنند که بابا اول زندگی است  و مادر شوهرت است و خوب نیست و از این حرفهاو این چیزها و اینا ....برو دنبالش و راضیش کن که برگرده ....بعد هم عروس میرود دنبال مادر شاخ شمشاد و خوش و خرم با هم بر می گردند خانه .....

مهمونها هم یکی یکی می آیند تبریک می گویند و می روند .... تا قبل از اینکه هوا تاریک بشود هم مراسم رو تمام می کنند!!!! ...... 

روز بعد از عروسی هم فکر کنم خانواده عروس مواد لازم برای تهیه غذا می آورند ..... ناهار اون روز را هم داماد باید درست کند ..... چه شود!!!!

 

 پ. اون شیرینی سبز ها که نوشتم طمعش مثل شیرینی نخودچی خودمون است .... از اینهاست .....

 با برنج سبز درست می کنند .... 

اون شیرینی قرمز ها مثل شیرینی نخود چی خودمون است....

 

 

 

 

روز بعد از عروسی هم عروس و داماد می روند خونه ی پدری عروس ..... مواد لازم برای ناهار رو هم می برند اونجا ناهار درست می کنند..... یک خوک درسته هم می برند برای ناهار ...

ببخشید که اشتباه شد .....

 

+ نوشته شده در 21:42 توسط ساغر .
جمعه یکم دی 1385
بازی یلدا
خوب من رو هم به بازی یلدا دعوت کردند من هم دلم نیامد که دعوتشون رو رد کنم ...

۱. اولینش این است که به شدت در این کارها بی استعدادم....

۲. از جک و جانور اون هم از نوع مارمولکش ، مخصوصا اگر مارمولکش ویتنامی و آواز خوان هم باشه به شدت می ترسم.....

۳. فیلم دیدنم در نوع خودش محشره .... یک فیلم رو در سه چهار نوبت میبینم ...مگر اینکه خیلی بیکار باشم یا فیلم خیلی جالب باشد....

۴. دوچرخه سواریم محشر تر است... مطمئنم هیچ کسی بلد نیست مثل من پارک کنه ... اول از دوچرخه می پرم پایین بعد دوچرخه هر جا که خواست خود به خود و با سرعت پارک می شود .....

۵. هنوز بین این ویتنامی ها دیوانه نشدم.... شاید هم شده باشم و خبر ندارم....

 

بیشتر از این دیگه بی استعدادی هایم رو نکنم بهتر است ......

مژده بانوی شکلاتی، لاله اشک عزیز، پروانه بانوی عزیز، شری عزیز ، نسرین خانومی گل اگر دوست داشتید افتخار دهید و این راه را ادامه دهید...

این بازی از اینجا شروع شده ....

پ.ن . من دو روز است صفحه های بلاگفا رو هم نمیتونم باز کنم .... نمیدونم مشکل از اینجاست یا از بلاگفا....

پ.۲. لینکها رو درست کردم.... امیدوارم دیگه مشکل نداشته باشد .... چون خودم نمیتونم صفحه رو باز کنم، نمیتونم ببینم درست شد یا نه.... 

چه حس بدیه وقتی ادم نمیتونه صفحه ی خودش رو ببینه ها .... لجمو در میاره  

پ.۳ بالاخره تونستم اینجا رو باز کنم.... وای داشتم دق می کردم .... عصر با فیلتر شکن اینجا رو باز کردم ،تازه اون هم بدون کامنتدونی...... ولی بالاخره برگشت به حالت اولش.... آخییش

من ششمی هم یادم اومد....

اون موقع ها که ۵-۶ سالم بود یک بار خودم هنر نمایی کردم و چتری موهامو کوتاه کردم...کوتاه کوتاه..... به شدت بی ریخت شده بوم..... بیچاره مامانم ، هر کی میدیدش می گفت چرا موهاشو اینجوری کوتاه کردی ......

 

+ نوشته شده در 21:42 توسط ساغر .
پنجشنبه سی ام آذر 1385
شب یلدا

 

بر سر آنم که گر ز دست بر آید  ......  دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد ...... دیو چو بیرون رود فرشته در آید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست  .......  نور ز خورشید خواه بو که بر آید

بر  در    ارباب     بی مروت   دنیا   .........  چند نشینی که خواجه کی به در آید

ترک گدایی مکن که گنج   بیابی   ........    از نظر رهروی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند  .......    تا که قبول افتد و چه در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر ........    باغ شود سبز و سرخ گل به بر آید

                    غفلت حافظ درین سرا چه عجب نیست

                      هر که به میخانه رفت بی خبر   آید

 

شب یلدای همگی مبارک

 من دلم از این انار های توی عکس می خواهد.....

 

 

+ نوشته شده در 10:50 توسط ساغر .
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
دوچرخه های گل فروش

 

 

 

 

 

 

 

توی شهر تا دلتان بخواهد از این دو چرخه های گل فروش پیدا می شود ....  بعضی هاشون خیلی خیلی خوشگلند....

 

 

 

 

 

 

 

 

 


عکسهایی که تو کامنتها ی پست قبلی قولش را دادم ...درخت و کیف فروشی کنارش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 21:17 توسط ساغر .
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385
"هوان کی یم"
وقتی این پست رو نوشتم قول دادم که از خود دریاچه هم عکس بندازم اما فرصت نشد تا بعد از امتحانهایم بالاخره فرصت شد تا یک روز صبح بروم اونجا و این عکسها رو بندازم .... 

 اینجا ورودی معبد کنار دریاچه است....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از اون پل قرمز هم خود معبد است .....

 

 

 

این هم اطراف دریاچه است که کلی بهش رسیده اند و نیمکت گذاشته اند ....

 

 

 

 

اینجا هم همونجاست که گفته بودم پارکینگ موتور و دوچرخه شده ..... اما اون روز چون از روز های آخر APEC  بود و رفت و آمد توی خیابونها کم بود اونجا حسابی خلوت بود .....

 

 

 

 

این هم بدون شرح!!!

 

 

 

 

 

پ. این روزها حوصله ام برای پشت کامپیوتر نشستن حسابی کم شده .... چراش رو خودم هم نمیدونم فقط خیلی زود خسته می شوم. پنج-شش روز بود که می خواستم بنویسم اما هی امروز و فردا می کردم تا امشب، بالاخره طلسمش شکسته شد .....  

 

 

+ نوشته شده در 21:36 توسط ساغر .
پنجشنبه دوم آذر 1385
پری دریایی و اژدها
چند وقت پیش که داشتم با یکی از دوستام صحبت می کردم ، گفت تاریخ ویتنام بر میگرده به ۷۰۰۰ سال پیش ... می گفت ویتنامی ها یک افسانه دارند که جریانش از این قرار است ...

۷۰۰۰ سال پیش یک اژدها با یک پری دریایی ازدواج می کنند ... حاصل ازدواجشون میشه صد تا بچه.... بعد از مدتی هر دوشون تصمیم می گیرند که هر کدوم بروند سر خونه و زندگی خودشون .... پنجاه تا از بچه ها با اژدها روی زمین می مونند .... پنجاه تا از بچه ها با مادرشون ( پری دریایی ) به دریا می روند .....

اون پنجاه تایی که روی زمین می مونند اولین موجوداتی هستند که تو این سرزمینی که الان اسمش ویتنام است زندگی کردند ....

چند روز پیش این لینک رو دیدم .... یک پری دریایی واقعی که از ابهای خلیج فارس گرفته شده ..... خوب، این بار دوم بود که یک پری دریایی می دیدم ...بار اول یک عکس بود ، یک جورایی خیلی باورم نشد ... اما این بار باورم شد...حالا دیگه داره باورم میشه اینها از نسل پری دریایی هستند .... خیلی هم شبیه هستند ... چشمهای پری دریایی هم بادومیه ..... لب و دهنش هم کم و بیش شبیه اینهاست ....

کسی جایی اژدهای واقعی سراغ نداره ؟؟؟؟.....

پ. دو سه روز هوا هم خنک شده .... بعد از مدتها بازم بارون اومد ....  خیلی وقت بود که بارون نیومده بود...ولی همیشه هوا ابری بود .... تازه دارد خنک میشه اما بعید می دونم زیاد دوام بیاره شاید تا دو سه روز دیگر ... بعدش دوباره هوا بهاری میشه ..... هوای چهار فصل ویتنام دیگه!!!!

 

+ نوشته شده در 21:1 توسط ساغر .