آف گذاشته که چند روز پیش بازی ایران و چین را دیده .. یاد من و دوست چینی مان افتاده ... بعد که یک کمی فکر کرده تصمیم گرفته طرفدار ایران باشه ... به غیر از هفتاد دقیقه ی اول بازی با ژاپن بقیه ی بازیهاشون رو دیدم ... ولی من طرفدار تیم اونها نبودم (چقدر من بدم ..خدایا توبَه :دی)
از بین اون همه همکلاسی تنها کسی بود که کار گروهی کردن و پرزنتیشن دادن و درس خواندن باهاش از همه برایم راحت تر بود ... دو ترم آخر را همیشه کنار هم می نشستیم .. از همه جالب تر این بود همه از این دوستی تعجب می کردند ... اون به شدت پر حرف و من کمی تا قسمتی کم حرف ... تعجب همه هم از این بود که من چه جوری می تونم با پر حرفیهاش و سر به سر گذاشتن هاش کنار بیام ... حالا هم دلش برای حرف زدن ها و شیطونی های سر کلاسمون تنگ شده .... هر وقت از کلاس خسته می شدیم اون فارسی یاد می گرفت من ویتنامی ..... هر از گاهی جناب استاد هم به جمعمون اضافه میشد و چند تا کلمه یاد می گرفت ...با اینکه خودش هم بلد نبود درست تلفظ کنه اما به فارسی حرف زدن استاد حسابی می خندید .... همیشه ی خدا هم با هم بحثشون می شد .....
اگر یک نفر تو اون سرزمین باشه که دلم واسش تنگ بشود همین یک دوسته ... قول داده بیاد ایران ... اونم کی؟؟ واسه عروسی !!!! ... به شرطی که فردا یا ماه دیگه نباشه .... من هم گفتم چشم!!! D: