تبليغاتX
"دختری از ویتنام " (خاطرات)
"دختری از ویتنام " (خاطرات)
فصلی نو می بایست ... تا پروانه شدن
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
نوروزتان پیروز (:
 
+ نوشته شده در 23:56 توسط ساغر .
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385
من برگشتم D:
دیشب بعد از سه سال و نیم وارد تهران شدم .... برای همیشه از اون کشور و آدم هایش خلاص شدم خلاص خلاص ....

اول سفر یک سری از ذوق و شوق این که بالاخره تمام شد ، اشک ریختم .. .آخرش هم با نزدیک شدن به تهران یک دل سیر دیگر اشک ریختم D: ...

هنوز بیرون نرفتم ... هم دلم می خواهد برم هم نه ...هم یک حس غریبی دارم هم شور و شوق ....

یک فکری هم باید به حال اینجا کنم .... (;

+ نوشته شده در 23:41 توسط ساغر .
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
آخرین برگش ورق خورد ....
فقط چند ساعت دیگر ... D: 

 

 

+ نوشته شده در 5:48 توسط ساغر .
شنبه نوزدهم اسفند 1385
hairdresser

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بهداشتیه ها ... ماسک هم داره !!!!! ....(;

+ نوشته شده در 20:24 توسط ساغر .
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
!!!!!
می دونید ...ویتنامی ها وقتی می خواهند سنشون رو حساب کنند اون نه ماه قبل از تولدشون رو  حساب می کنند.....

یعنی بچه که به دنیا میاد نه ماهشه !!!!!  من هی می گم اینها از عجایب خلقتند و با بقیه فرق دارند ها!!!! ... بعید می دونم هیچ جای دیگه ی دنیا سنشون رو این جوری حساب کنند ....

هر چی من و یک دوست هلندی گفتیم بابا مگه میشه ... کجای دنیا وقتی بچه به دنیا میاد می گویند بچه نه ماهست ؟؟؟  ..هی اینها گوش ندادند ، آخرش هم حرف خودشون رو  زدند .....

فکر کنم همین قدر که ما رو راضی نکردند که ما هم به روش خودشون سنمون رو حساب کنیم باید بریم خدا رو شکر کنیم D;

+ نوشته شده در 17:21 توسط ساغر .
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
گل دست ساز!!!
 گل رز دست ساز ویتنامی !!!!!

 یکی یکی این گلبرگها رو به هم وصل می کنند تا تبدیل بشه به یک گل رز به این بزرگی....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گلبرگهای رز رو اول به شکل سمت چپ در می آ ورند ....بعد دور یک غنچه ی رز رو با این گلبرگهای به سیخ کشیده شده !! پر می کنند .....

پ. از همه ی دوستان خوبم بابت تبریک ها و کامنت ها ممنونم .... خیلی خیلی مرسی (:

پ.۲. اخیرا  یک پیش بین هم به جمعمون اضافه شده ....پیش بین عزیز خوش اومدی  (:

 

+ نوشته شده در 22:12 توسط ساغر .
سه شنبه هشتم اسفند 1385
:)
۲۲ سال پیش یک همچنین شبی یک ساغر نام  تپل و چاق ، یک چیزی شبیه خرس با ۴ کیلو وزن D: به دنیا امد.....  تنها فرقش این بود که چشماش ابی بود موهاش طلایی ( الان هیچ شباهتی به اون موقع ها ندارم ...فکر کنم تو بیمارستان جابه جام کردند D: ).....  بسی بسیار زیاد غر غرو و نق نقو بود .... مشغله ی کاری هم زیاد داشت .... شب تا صبح هی گریه می کرد ، صبح تا شب هم پای کتاب و دفتر های مامان و باباش رو مهر و امضا می کرد ...... خلاصه که سرش خیلی  خیلی شلوغ بود .... طفلی مامان بابام....

می گم... مامانم ، با اون غرغرهام خوب شد منو نگذاشتی دم در ها !!!!!D : ....  اگر من بودم تا حالا بچمو گذاشته بودم دم در ;)

حالا امشب تولده ... هر کی بندری و عربی و مدلهای دیگه  بلده برقصه بیاد وسط .... اونهایی هم که بلدند بنوازند لطفا بنوازند ...  منم اینجا همه رو نگاه می کنم D: .... من بیام وسط به ضرر همه تموم میشه شلنگ تخته میندازم بعد همه مجروح و مصدوم  می شوند ...حالا من گفته باشم!!! D:

پ. عزیز هایی که امشب من رو این قدر ذوق زده کردید که فقط جیغ کشیدم ... یک دنیا دوستون دارم ..مرسییییییی

پ.۲. قالب اینجا رو بازم عوض کردم .... نمی دونم چرا هر چی درست می کنم به دلم نمیشینه .... فکر کنم این جدیده بهتر باشه ، نه ؟.... اونها خیلی خفه بود .....

 

+ نوشته شده در 20:30 توسط ساغر .
دوشنبه هفتم اسفند 1385
خرم آن روز کزین مرحله بر بندم بار !!!!
امروز می توانست روزی باشد که چند سال منتظرش بودم ... اما نشد .... 

باز هم صبر میکنم .....

+ نوشته شده در 23:9 توسط ساغر .
یکشنبه ششم اسفند 1385
روز های 48 ساعته!!!!
روزها کش آمده اند ..... هی می خوابم و بیدار می شوم هنوز همان یک شنبه است ... از همان یک شنبه های مسخره .... مثل بقیه ی یک شنبه ها .... اووف که چه قدر از این غروبهای یکشنبه بیزارم.....

کاش می شد روز های زندگی را مثل صفحه های کتاب تند و تند ورق زد تا زود تر برسی به روزهایی که دلت می خواهد زود تر بیایند ....

دلم می خواهد یک نفر بود من هی به جانش غر میزدم او هم فقط گوش می داد !!!! 

 

+ نوشته شده در 16:39 توسط ساغر .
جمعه چهارم اسفند 1385
پروردگارا ، به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم ..........
خسته ام.... خیلی زیاد....

حوصله ی نوشتن ندارم ...آن هم از این سرزمین ِ .......، اعصابش را هم ندارم ....

نمی فهمم ..این همه اتفاق عجیب و غریب و تلخ را نمی فهمم .....

این همه بهم ریختن برنامه هایم .... آن هم با این اتفاق ها ......

فعلا نمی خواهم از اینجا بنویسم ... همین !!!!

 

پ. رفقا همه ی شما به نوشتن یک پست تشکر از همه ی کسانی که فکر می کنید دوستشان دارید یا دلتان می خواهد تشکر کنید دعوتید .... نمونه اش در وبلاگ اریک هست ....

من شرمنده ام... آمادگی اش را ندارم .... ممنون بابت دعوت اریک ....

 

+ نوشته شده در 11:56 توسط ساغر .
سه شنبه یکم اسفند 1385
۱.هانوی این روزها این قدر مسخره شده که حد و حساب ندارد ......  همه جا تعطیل ..همه جا ساکت .... همه جا سوت و کور ..... بد جوری حوصله ی همه رو سر برده .....

نه کاری میشه کرد... نه جایی میشه رفت .... :( به شدت به  هوای تازه احتیاج دارم ..... هر جایی غیر از اینجا .......

۲. آدمهای اون سر زمین جراحی زیبایی می کنند برای کوچک شدن بینی هاشون ... این ور زمین جراحی می کنند واسه بزرگ شدن بینی هاشون !!!!!!!!!!!!   

۳. عکس های شب سال نو

 

 

 

 

 

 

 

  آخرش هم امسال دیر رسیدم .... جای خوب بهم نرسید D:!!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 22:28 توسط ساغر .