تبليغاتX
"دختری از ویتنام " (خاطرات)
"دختری از ویتنام " (خاطرات)
فصلی نو می بایست ... تا پروانه شدن
جمعه بیست و نهم دی 1385
شاهکار خودم D:

 

نقاشی های بالا شاهکار های هنری خودمه D: ... استاد ساغر !!!! ;)

وقتی از شر درس و دانشگاه خلاص شدم دوباره رفتم کلاس نقاشی لاکر ....  برای یکی از  کارهام این چهار فصل ویتنامی رو انتخاب کردم که بکشم ... 

 

 

 

 

 

 

 

اولی بهاره ...دومی تابستون .....

یک دور سطح چوب رو  سیلوری کردم ...بعد طرحمو روی چوب کشیدم ... بعد هم رنگشون کردم..... سخت ترین بخشش وقتی است که باید سطح نقاشی رو بسابیم تا سطحش صاف بشه ... بعضی جاها که رنگها می رفت اینقدر دلم می سوخت ... ولی بعدش باید دوباره رنگشون می کردم....  وقتی هم کل نقاشیم تموم شد ، با پوست تخم مرغ اون قابهای سفید رو براشون درست کردم .... (: آخرش هم این شکلی شدند ....

 

 

 

 

 

 

 

 

سمت راستی پاییزه ... سمت چپی هم زمستون (:

خیلی دوستشون دارم ;)

پ. احتمالا از اين به بعد اينجا رو زود به زود تر آپديت كنم ....

 

+ نوشته شده در 20:54 توسط ساغر .
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
long life
 

 

 

 

 

 

 

 

 برای ویتنامی ها این نشانه ی زندگی طولانی است ... روی در و دیوار شهر این نشانه رو زیاد میشه دید .... (:

 

پ.

برای انها که فکر می کنند من دشمن این آدمها هستم ...

 من هیچ دشمنی بااین قوم و ملت ندارم ... تلاشی هم نمی کنم که این ملت را  بد نشان بدهم ..... دلیلی هم برای این کار نمیبینم .....

 هر چه که اینجا می نویسم دانسته های سه سال و نیم زندگی  من در کنار اینهاست نه احساس امروز و دیروز ..... مطمئن باشید تا از  چیزی مطمئن نباشم اینجا نمی نویسم .... تا وقتی مطمئن نباشم اینها دارای خصوصیتی هستند ان خصوصیت را هم به انها نسبت نمی دهم ..... کما اینکه خیلی چیز ها دیده ام و اینجا ننوشته ام ....

در زندگی ام هم اینقدر آدمهای رنگارنگ و جورواجور دیده ام که خوبی و بدی را مخصوص گروه خاصی ندانم ..... نه ما خوب مطلقیم نه اینها بد مطلق و نه بر عکسش .....  

 

+ نوشته شده در 14:26 توسط ساغر .
سه شنبه بیست و ششم دی 1385
"چامپو "..."سیب ویتنامی"
اینها دو جور دیگه از میوه های ویتنامیه .....

 

 

 

 

 

 

 

سمت راستی ها "چامپو " است و سمت چپی ها سیب ویتنامی است ....

 

 

 

 

 

 

 

 "چامپو" مزه ی خاصی نداره یک کوچولو شیرینه .....وقتی بریده میشه  مثل فلفل دلمه ای می مونه ......

 سیب ویتنامی ها اونهایی که شیرینه یک کمی مزه ی عناب میده ... یک هسته ی بیضی شکل شبیه هسته ی ذغال اخته داره ....

چی شد!!!!

 

 

 

 

 

 

 

اینها هم سیب زمینی شیرین است ... همونها که باهاش بستنی درست می کنند ....

اینها رو آب پز می کنند و می خورند .....

پ.این لینک رو امتحان کنید لطفا .... من فیلم رو اینجا آپلود کردم اما نمیدونم درست کار می کنه یا نه .. ممنون میشم اگر بهم خبر بدین که فیلم رو میشه دید یا نه .... امیدوارم که بشه (:

 

 

+ نوشته شده در 20:24 توسط ساغر .
شنبه بیست و سوم دی 1385
night market
عصرهای جمعه و شنبه و یکشنبه وسط یکی از خیابان های  نزدیک دریاچه ی"هو ان کی یم " رو غرفه می چینند و یک بازار شب راه می اندازند ... همه جور خرت و پرتی رو هم همونجا می فروشند .....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

غذا می فروشند ..... نقاشی می کشند ....

بعضی وقتها اینقدر شلوغ می شود که به زور میشه خود غرفه ها رو دید ، همه فقط قدم میزنند ..اونم به زور !!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینها سنجاقکهای چوبیه ..... فکر میکنم سنجاقکها رو خیلی دوست دارند ..... از حالت پرواز سنجاقکها می فهمند که کی قراره بارون میاد  یا هوا آفتابیه .... اون اول ها یکی از دوستام  برام گفته بود که وقتی بالا پرواز میکنند یعنی قراره بارون بیاد یا وقتی که نزدیک زمین پرواز می کنند ..... اما الان یادم رفته ): ....

 

 

این هم از اون کاغذ های "دونگ هو" هست .... همونی که عروسی موشها ست و موشها دارند برای گربه هدیه می برند !!!!

 

 

 

اول همین خیابان همیشه یک مراسم ساز و آواز ویتنامی هم هست .... من یک فیلم کوچولو گرفتم برای اینکه بگذارمش اینجا ، ولی یک ساعته دارم با این سواد بی سوادیم با این فایل و این چیزها کلنجار میرم تا بتونم بگذارمش اینجا ... اخرش هم موفق نشدم ......تا بعد ببینم چه کارش می تونم بکنم  ... ):

+ نوشته شده در 22:57 توسط ساغر .
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
بازار
 عکسهای زیر همشون عکسها ی بازار های ویتنامیه ....

بازارهایی که همه چیز توش پیدا میشه...میوه و سبزیجات و قصابی و غذا فروشی و.....

تازه خیلی هم بو میده .... ): 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 اینها رو به عنوان چاشنی غذا استفاده می کنند.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس سمت چپی قصابی از نوع ویتنامی است .... اون تخته ای پشت اون میله آبیه هست رو می بینید ... روی اون گوشت رو ریز ریز می کنند ... میشه مثل گوشت چرخ کرده ی ما .... تا چند ماه پیش هم اینجا چرخ گوشت پیدا نمیشد ......

                                                               

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اون سفید ها ماهی مرکب است .... سمت راستی ها هم که دیگه توضیح نمیخواهد....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این هم نحوه ی ظرف شستن رستورانهاشون .....  اینجا گفته بودم چه بلایی سرم اومد .... هنوزم که یادش می افتم  حالم بد میشه )):

 

 

+ نوشته شده در 16:17 توسط ساغر .
سه شنبه نوزدهم دی 1385
یک پیت نفت ، یک کبریت .... کافیست؟؟؟
از اون روزها متنفرم ...

حتی از یادآوریشان حس بدی پیدا می کنم.....

از آن عصر های مسخره ...

از ان ساختمان B زرد رنگ پنج طبقه هم متنفرم.....

از یاد آوری و  تکرار ان روزها حالم بهم می خورد ........

اگر قرار باشد قید همه چیز را بزنم و همه چیز را از اول شروع کنم ، ح ا ض ر نیستم ان روزها تکرار شوند .....

در و دیوار ان ساختمان زرد رنگ مسخره میفهمند من چه روزهایی را گذرانده ام ......

حیف آن روزها ...بر نمیگردند نه؟؟؟....

حیف .... حیف ... حیف......

تا اطلاع ثانوی از هر چه چشم بادامی و ویتنامی  است متنفرم!!!!!!........ م ت ن ف ر !!!!  

 

+ نوشته شده در 14:16 توسط ساغر .
شنبه شانزدهم دی 1385
مهمان ناخوانده!!!!

   مهمان ناخوانده ی اتاق من....

تمام دیشب توی اتاقم بود ... با اون قیافش!!!! ....

شانس آوردم از اون چاق و چله هاش نبود که در عرض چند ثانیه کل اتاق رو با دو دور اضافه تر دور می زنند......

نمیدونم با این همه چسبی که به در و پنجره ها زدم باز چه جوری اومده تو اتاق .....   با این همه برای اولین بار وقتی یکی از اینها توی اتاقم بود توی اتاق خودم خوابیدم ..... چون تنها جایی که مثلا فکر می کردم مارمولک ندارد اونجا بود که اونم مارمولک دار شد ......

تمام شب هی بیدار شدم که یک وقت چیزی کم و کثر نداشته باشه!!! ..... اونم حواسش بود تا من حرکت می کردم می رفت پشت پرده  ..... بد تر از همه اینکه مجبور شدم با چراغ روشن بخوابم ..... شبی بود برای خودش!!!! .....  

 

 

+ نوشته شده در 20:41 توسط ساغر .
چهارشنبه سیزدهم دی 1385
کارت عروسی
 

 

 

 

 

 

 

 

کارتهای عروسی ویتنامی .... برای پست عروسی یادم رفت که بگذارمشون....

نود در صد کارتهاشون قرمزه ....اما سفید و صورتی هم میشه بینشون پیدا کرد....

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 22:15 توسط ساغر .
دوشنبه یازدهم دی 1385
"دالات"
اگر یک وقتی به این گوشه ی دنیا هم سفر کردید فکر کنم "دالات" یکی از شهرهایی باشد که ارزش دیدن داشته باشد ..... یک شهر، نزدیکهای شهر "هو چی مین" که فکرمیکنم تا اینجا حدود دو ساعت پرواز باشد.....

این شهر از اون شهرهایی است که فرانسوی ها تا توانستند بهش رسیده اند و کلا تبدیلش کردن به یک شهری که بیشتر برای تفریح خوبه ..... ویتنامی ها معمولا این شهر رو برای ماه عسل رفتن انتخاب می کنند.....

  یکی از اون شهرهایی است که ویتنامی ها خودشون می گویند خیلی سرده ... یکی از شهر هایی است که هر از گاهی اونجا ممکنه برف ببارد

 

 

 

 

   

به جای سیکلو هم از این درشکه ها دارند ...

 

 

 

 

 

 

 

یک باغ گل خیلی قشنگ هم تو این شهر هست که همه جور گلی رو می شود اونجا پیدا کرد.....

این هم یک مدل از اون گلهای خوشگل است...

 

 

 

اینجا هم این آقا فیل ، نقش قایق رو بازی می کند........هر چقدر که بخواهید شما رو تو آب می گردونه!!!!!

 

 

 

 

گلدوزی های این شهر خیلی معروف است.... همه با نخ ابریشم دوخته می شوند ... نخی رو هم که استفاده می کنند هیج جای دیگر نمیشود پیدا کرد.... حتی خودشون هم نمی فروشند....

 

این یک جور گلدوزی دو طرفه است..... از هر دو طرف تصویر ببر به همین واضحیه.....

اونجا یک کارگاه مخصوص دارند که همونجا آموزش گلدوزی هم می دهند....فقط یک تعداد محدودی هستند که می تونند این مدل گلدوزی رو انجام بدهند.....

بعد هم برای اینکه بتوانند آموزش ببینند باید حالت انگشتهاشون خیلی ظریف باشد ..... هم برای این مدل گلدوزی و هم گلدوزی معمولی....

 

 

 

این تابلوی شام آخر است که گلدوزی کرده اند....

 

 

 

 

 

 

 این یکی رو من خودم خیلی دوست دارم....

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 23:8 توسط ساغر .
دوشنبه چهارم دی 1385
عروسی ویتنامی !!!
یک روزی روزگاری از مراسم نامزدی و تولد و اینکه اینها چه جوری مراسم عروسی میگیرند نوشتم..... چند وقت پیش باز به یک نامزدی و عروسی دعوت شدم ..... سعی کردم از همه چیز ازشون بپرسم و یک چند تایی هم عکس انداختم.....

حالا از اول مراسم خواستگاری می نویسم ..... روز خواستگاری، خانواده ی عروس تعیین می کنند که خانواده ی داماد چند بسته و چقدر سیگار، شیرینی مخصوص عروسی، میوه و چای برای مراسم روزی که نامزدی عروس و داماد را اعلام میکنند ببرند ..... همون روز هم  تعیین می کنند که خانواده ی داماد چقدر باید برای مراسم عروسی خرج کنند....

روز اعلام نامزدیشون خانواده ی داماد با سیکلو همه ی اون چیز هایی که از قبل تعیین شده روتوی ظرفهای مخصوص می چینند.... تزیینش می کنند و بعد به خونه ی عروس می برند.....

 

 

 

 

 

 

 

 

ازطرف خانواده ی داماد پسرهای جوان لباس سفید می پوشند ...از طرف های خانواده ی عروس دختر های جوان لباس سنتی قرمز می پوشند.....

بعد دم در خونه ی عروس اینا!! این آقایون سفید پوش اول یک صف مرتب می بندند بعد این ظرف هدیه ها رو به اون خانمهای قرمز پوش تحویل می دهند....

 

 

 

 

 

 

 

 

همه ی این هدیه ها رو می گذارند توی یک اتاق.... بعد پدر و مادر عروس و داماد راجع بهشون حرف میزنند بعدش هم مادر عروس و مادر داماد هر دو با هم پارچه ها رو از روی هدیه ها بر میدارند..... یعنی باید با هم بردارند غیر از این باشد بد می دانند ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 اینها فکر کنم شیرینی مخصوص خودشون است...از همونها اگر داماد قرمزش رو بخرد یعنی خیلی داماد خوبیه!!!!!

 

 

این یک میوه ی مخصوص بود .... اسمش رو هم نمیدونم.... رو ی میز  بریده شده اش رو گذاشته بودند..... هیچ کسی نمیخورد ، من هم از ترس اینکه یک وقت ممکنه فقط واسه قشنگی باشه و مثل اون میوه ی دست بودا نباید خورده بشه دست نزدم...

 

 

 

این هم تقریبا طعمش مثل شیرینی نخودچی خودمون می مونه!!!

 

 

 

 

 

 

مادر وپدرها که حرفهاشون تموم می شود عروس باید بیاید برای مهمونها چایی بریزد.....

بعدش هم مهمونی تمام می شود و همه بر میگردند سر خونه و زندگی خودشان.....

 

این میزی است که مهمونها باید دورش بنشینند.....

یک چادر آبی جلوی خانه یی که عروسی هست می زنند  و توی چادر میز و صندلی می چینند .....

روی میز هم سیگار و گل و شکلات و از اون میوه ها می گذارند....

چهار پایه های آبیشون منو کشته!!!!!

 

اینها همه اش روز نامزدی بود.....

صبح روز عروسی مادر داماد میرود خانه ی عروس اینا و بهشون میگه که فلان ساعت داماد و یک سری دیگر می ایند دنبال عروس ......

وقتی داماد میرود که عروس رو به خانه ی پدریش بیاورد ... مادر این شاخ شمشاد باید قهر کند از خونه برود بعد که عروس اومد ...مثلا همه به عروس اصرار می کنند که بابا اول زندگی است  و مادر شوهرت است و خوب نیست و از این حرفهاو این چیزها و اینا ....برو دنبالش و راضیش کن که برگرده ....بعد هم عروس میرود دنبال مادر شاخ شمشاد و خوش و خرم با هم بر می گردند خانه .....

مهمونها هم یکی یکی می آیند تبریک می گویند و می روند .... تا قبل از اینکه هوا تاریک بشود هم مراسم رو تمام می کنند!!!! ...... 

روز بعد از عروسی هم فکر کنم خانواده عروس مواد لازم برای تهیه غذا می آورند ..... ناهار اون روز را هم داماد باید درست کند ..... چه شود!!!!

 

 پ. اون شیرینی سبز ها که نوشتم طمعش مثل شیرینی نخودچی خودمون است .... از اینهاست .....

 با برنج سبز درست می کنند .... 

اون شیرینی قرمز ها مثل شیرینی نخود چی خودمون است....

 

 

 

 

روز بعد از عروسی هم عروس و داماد می روند خونه ی پدری عروس ..... مواد لازم برای ناهار رو هم می برند اونجا ناهار درست می کنند..... یک خوک درسته هم می برند برای ناهار ...

ببخشید که اشتباه شد .....

 

+ نوشته شده در 21:42 توسط ساغر .
جمعه یکم دی 1385
بازی یلدا
خوب من رو هم به بازی یلدا دعوت کردند من هم دلم نیامد که دعوتشون رو رد کنم ...

۱. اولینش این است که به شدت در این کارها بی استعدادم....

۲. از جک و جانور اون هم از نوع مارمولکش ، مخصوصا اگر مارمولکش ویتنامی و آواز خوان هم باشه به شدت می ترسم.....

۳. فیلم دیدنم در نوع خودش محشره .... یک فیلم رو در سه چهار نوبت میبینم ...مگر اینکه خیلی بیکار باشم یا فیلم خیلی جالب باشد....

۴. دوچرخه سواریم محشر تر است... مطمئنم هیچ کسی بلد نیست مثل من پارک کنه ... اول از دوچرخه می پرم پایین بعد دوچرخه هر جا که خواست خود به خود و با سرعت پارک می شود .....

۵. هنوز بین این ویتنامی ها دیوانه نشدم.... شاید هم شده باشم و خبر ندارم....

 

بیشتر از این دیگه بی استعدادی هایم رو نکنم بهتر است ......

مژده بانوی شکلاتی، لاله اشک عزیز، پروانه بانوی عزیز، شری عزیز ، نسرین خانومی گل اگر دوست داشتید افتخار دهید و این راه را ادامه دهید...

این بازی از اینجا شروع شده ....

پ.ن . من دو روز است صفحه های بلاگفا رو هم نمیتونم باز کنم .... نمیدونم مشکل از اینجاست یا از بلاگفا....

پ.۲. لینکها رو درست کردم.... امیدوارم دیگه مشکل نداشته باشد .... چون خودم نمیتونم صفحه رو باز کنم، نمیتونم ببینم درست شد یا نه.... 

چه حس بدیه وقتی ادم نمیتونه صفحه ی خودش رو ببینه ها .... لجمو در میاره  

پ.۳ بالاخره تونستم اینجا رو باز کنم.... وای داشتم دق می کردم .... عصر با فیلتر شکن اینجا رو باز کردم ،تازه اون هم بدون کامنتدونی...... ولی بالاخره برگشت به حالت اولش.... آخییش

من ششمی هم یادم اومد....

اون موقع ها که ۵-۶ سالم بود یک بار خودم هنر نمایی کردم و چتری موهامو کوتاه کردم...کوتاه کوتاه..... به شدت بی ریخت شده بوم..... بیچاره مامانم ، هر کی میدیدش می گفت چرا موهاشو اینجوری کوتاه کردی ......

 

+ نوشته شده در 21:42 توسط ساغر .