تبليغاتX
"دختری از ویتنام " (خاطرات)
"دختری از ویتنام " (خاطرات)
فصلی نو می بایست ... تا پروانه شدن
شنبه بیست و دوم مهر 1385
مرغ شکم پر!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

به این می گویند استفاده بهینه از قوطی های خالی....  توی یکی از همین رستورانهای چهار پایه آبی اینها رو دیدم.... خود فروشنده می گفت که اون سیاه ها هم مرغ است ... مرغ سیاه؟؟..من یکی که تا حالا ندیده بودم.... شکم این مرغ های بی نوا رو با سبزی و یک سری چیز دیگر پر کرده بود بعد هم گذاشته بود توی این قوطی ها .... هر وقت هم یک مشتری می آمد یکی از اینها رو توی یک کاسه بر می گردوند و یک مایع زرشکی مایل به سیاه رویش می ریخت و می گذاشت جلوی مشتری..... اونها هم حسابی با میل و رغبت می خوردند....

 

 

 یک سری رو هم اینجوری توی یک دیگ بزرگ گذاشته بود ...باز از همون آب سیاه دورشون ریخت ( یک کمی هم روی این مرغها ریخت) بعد هم در دیگ رو بست تا بپزند !!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 20:54 توسط ساغر .
شنبه پانزدهم مهر 1385
افسانه ی چینی
دیروز همه جا غلغله بود ... خیابونها هم که از همیشه شلوغتر، اینقدر که جایی برای راه رفتن هم نبود ...بالاخره دومین روز مهم ویتنام بعد از سال نو همین است و همه هم اومده بودند بیرون تا جشن بگیرند ... بچه های کلاس ما هم یک جشن کوچک توی کلاس گرفتند تا این روز رو هم دور هم باشند .....  کلی از این چیزهای دکوری اوردند و به درو دیوار وصل کردند...

همکلاسی چینی من هم از اعتقاد خودشون گفت ..گفت که  چینی ها اعتقاد دارند چون امشب قرص ماه کامل است همه ی اعضای خانواده هر جا که باشند باید دور هم جمع بشوند و این نشونه ی یک خانواده ی کامل و سالم است ...  افسانه ی این بانوی روی فانوس رو هم برایم تعریف کرد.... ویتنامی ها با نام "هنگ نا" می شناسندش.... اسم چینی اش رو هم گفت ولی شرمنده هر چی فکر میکنم درست یادم نمیاد

 

در زمانهای قدیم دور تا دور زمین با ده خورشید احاطه شده بود و چون می دونستند که ده خورشید برای زمین زیاد است و باعث میشه که همه ی آدمها و زمین نابود بشوند تصمیم میگیرند که اون نه خورشید دیگر رو از بین ببرند .... تنها کسی که قدرت انجام این کار رو داشته مردی بوده از پدری آسمانی و مادری زمینی .... یک روز اون مرد با تیر و کمان اون نه خورشید دیگر رو نشونه می گیرد و اونها رو از بین میبرد .... به عنوان پاداش از بهشت به اون دارویی رو می دهند و دستور میدهند که نیمی از این دارو رو خودت بخور نیم دیگرش رو هم همسرت ...با خوردن این دارو هر دوی شما برای همیشه زنده می مانید ....

بعد از برگشتن مرد به خونه و تعریف کردن داستان برای همسرش ، همسرش از شدت شور و اشتیاق و هیجان همه دارو رو یکجا سر می کشد و کم کم به سمت بالا پرواز میکند .. اینقدر میره تا به ماه میرسد و برای همیشه در اونجا می ماند ....

حالا چینی ها معتقدند که این بانو روی ماه تک و تنها زندگی میکند ...  این روز ها هم به یاد این بانو هستند .....

 

+ نوشته شده در 9:47 توسط ساغر .
دوشنبه دهم مهر 1385
6 اکتبر
تنبل خانوم شدم حسابی ولی خوب دیگه تنبلی رو میخواهم بگذارم کنار و بنویسم....

این روزها ویتنام و خیابونهاش حسابی شلوغ است...آخه چند روز دیگه( ۶ اکتبر) سال نو بچه ها است....

هم سال نو بچه ها هم مثلا اومدن پاییز ؟؟؟ رو جشن می گیرند .....  به ماه میلادی می شود ۶ اکتبر اما با تقویم خودشون می شود ۱۵ آگوست .... تقویم خودشون همه ی ماههاش همون ماههای میلادی است ، سالشون هم همون سال است اما تاریخ روزهاش عقب و جلو است....

تو این روز واسه بچه هاشون جشن میگیرند و بهشون کادو می دهند ..... یک خیابون دارند که فقط اسباب بازی می فروشد این روزها این خیابون خیلی شلوغ است .... یک سری اسباب بازی های مخصوص این روز رو هم آورده اند ... همشون هم قرمزند....رنگی که برای ویتنامی ها خیلی عزیز است ......

 

 

 

 

 

 

 

 

شیرینی مخصوص این روزها هم یک شیرینی است به اسم " مون کیک" ....از یک ماه ونیم ،دو ماه پیش مغازه هاشون شروع کرده اند به فروختن این کیک .... حتی اونهایی که مغازه شون هیچ ربطی به فروش مواد غذایی و خوراکی ندارد هم یک گوشه یی از مغازشون یک میز گذاشته اند و از این کیک ها می فروشند ....بعضی ها هم کلا همه ی مغازه رو خالی میکنند و فقط "مون کیک " می فروشند ..... حالا هم که به این روز نزدیک شده همه جا پر شده از این کیک ها .....

 

 

 

 

 

 

 

این کیک رو از برنج درست می کنند ..... فکر کنم محتویات داخلش هم انواع و اقسام دارد ...یکی وسطش تخم مرغ پخته است... یکی گوشت و سبزیجات ....  یک بار هم از یکی پرسیدم وسط این کیک چی میگذارید ؟ گفت همه چیز!!!!....

 

 

 

 

 

 

 

 

من خودم هم آنقدر تجربه های قشنگ قشنگ از خوردن خوراکی های اینها دارم ،که طرف اینکه حتی یک ذره اش هم امتحان کنم نرفتم .... ولی خوب هر چی که هست واسه خودشون خوشمزه است ....

اینها هم یک چند تا عکس از خیابون اسباب بازیها ....

این ها از همون اسباب بازی قرمز هاست ...می چرخیدند و آهنگ می زدند....اینها هم چراغو چیزهای دکوری که واسه این روز آوردند....

 

 

+ نوشته شده در 21:59 توسط ساغر .
چهارشنبه پنجم مهر 1385
"مای چو"2
صبح روز بعد با صدای مرغ و خروس و سگ از خواب بیدار شدیم.... تو اون خونه فکر کنم دو تا سگ داشتند .... یک بار نزدیک بود پامو بگذارم روی اون سگ... پایین پله ها خوابیده بود من هم ندیدمش..خیلی شانس آوردم ....یک بار هم همینطور ایستاده بودم ، سرم رو برگردوندم دیدم این سگ پشت سرم است ... من از این طرف فرار کردم اون هم از اون طرف  بعد هم وایستادیم همدیگر رو نگاه کردیم.....

بعد از صبحانه و گشت گذار و جمع کردن بار و بندیلهامون ،ساعت ده ونیم همه آماده شدیم که برگردیم ولایت خودمون .... تو راه برگشت کنار یک رودخانه ی بزرگ توقف کردیم .... باید از چند تا پله می رفتیم پایین تا برسیم به اون رودخانه ... منظره ی دور و اطرافش هم چیز خاصی نداشت و یک کمی به هم ریخته بود ...بخاطر همین ازشون پرسیدم چرا اینجا توقف کردیم ، گفتند این رود خانه ، رودخانه ای است که موقع جنگ ویتنام با چین نقش مهمی رو ایفا کرده !!! حالا چه نقشی و چه جوری رو دیگر برام توضیح نداند...تنها چیزی که گفتند همین بود ... مختصر و مفید!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

این میوه را هم  برای اولین بار اونجا دیدم ... میوه ی" دست بودا" ....  عصاره ی این میوه رو می گیرند و موقع دعا کردن جلوی مجسمه ی بودا می گذارند .... نه خود میوه رو می خورند نه عصاره ی میوه رو...فقط برای دعا کردن ازش استفاده می کنند....

 

 

 

 

 

 

 

بعد از اون هم رفتیم برای دیدن بزرگترین نیروگاه تولید برق ..... اونجا هم یک چند تا عکس انداختیم و دوباره به راهمون ادامه دادیم....

 

 

 

 

 

 

 

 

قرار بود یک جایی بین راه برای ناهار هم توقف کنیم اما اینقدر اون روز هوا گرم بود که همه ترجیح دادند زودتر برگردیم و برسیم خونه هامون....

این جوری شد که این سفر هم تموم شد ...

+ نوشته شده در 11:25 توسط ساغر .
دوشنبه سوم مهر 1385
"مای چو"
 من از سفر برگشتم.. جای همگی خالی در کل هم سفر خوبی بود هم یک تجربه ی خوب....

شنبه ساعت شش صبح(خیلی زود بود نزدیک بود خواب بمونم..یک کم هم خواب موندم اما رسیدم !! )  با همه ی همکلاسی ها جلوی در دانشگاه قرار داشتیم برای حرکت به سمت یکی از شهرهای ویتنام به نام " مای چو" یا "مای چاو" ، شهر که نه ،دهکده بود ولی من تا موقع رسیدن فکر می کردم که شهر است.... حدود سه -چهار ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم به اونجا..... یک دهکده که همه ی خونه ها به یک سبکی به غیر از خونه های معمولی ساخته شده بود..... اولش یک کم تو ذوقم خورد ..... چون سر تاسر ویتنام همش همین شکل است ، همه جا پر از شالیزار برنج است... اونجا هم همین طور بود به غیر از خونه ها هیچ چیز خاص دیگری نداشت... سر تا سر شالیزار بود و بس ....

 

 

 

 

 

 

 

 

یکی از اون خونه های چوبی  هم برای گروه ما بود ...سر تا سر خونه یک اتاق خیلی بزرگ چوبی بود که هر کدوممون یک گوشه یی رو برای خودمون انتخاب کردیم و بار و بندیلمون رو گذاشتیم و یک کمکی هم استراحت کردیم و بعد راه افتادیم تا برویم اون اطراف و خود دهکده رو بگردیم .... اطرافش که تا چشم کار میکرد شالیزار برنج بود.... اما کوچه پس کوچه های دهکده پر بود از خونه هایی که شال و لباس محلی رو می فروختند ....

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از ناهار هم همه ترجیح دادند تا استراحت کنند تا برای مراسم شب آماده بشوند...من تا اون موقع هم نمی دونستم جریان این مراسم شب چی هست .... فقط می دونستم که قرار نیست شب زود بخوابند و یک سری مراسم دارند ........ اون موقع روز هیچ کاری نبود که بشود انجام داد ... یک جورایی حوصله ام هم سر رفته بود و دلم می خواست خونه بودم ، من هم واسه اینکه از قافله عقب نمونم گرفتم خوابیدم تا ببینم بعدش چی میشه .... یک چند دقیقه از خوابیدنم گذشته بود که درست زیر همونجایی که من خوابیده بودم یک نفر شروع کرد به بریدن آهن ...  خیلی بد صدا بود .. اولش سخت بود اما بعد من هم به روی خودم نیاوردم . گوشیmp3 رو گذاشتم تو گوشم و صداشو تا جایی که می شد تحمل کرد بلند کردم که حداقل صدای بریدن آهن رو نشنوم .....  عصر که همه بیدار شدند گفتند می خواهیم برویم قدم بزنیم می آیی ..من هم قبول کردم .... هر چه که بود از تحمل اون صدای قشنگ!!! بهتر بود.....

این بار قدم زدن حسابی چسبید...همه جا آروم و ساکت بود ،هوا هم خنک شده بود .... ما هم تا وقتی هوا تاریک شد دوباره همه جا رو گشتیم و عکس انداختیم ......

بعد از شام و یک کم حرف زدن و میوه خوردن همه آماده شدیم تا برویم جایی که قرار بود اون مراسم شب رو اجرا کنند.... بعد از گذشتن از چند تا کوچه پس کوچه و شالیزار رسیدیم به یک دشت بزرگ.... از روی پل که رد می شدیم  گروه های مختلف و می شد دید که هر کدومشون یک گوشه یی یک آتش بزرگ درست کرده اند و دورش حلقه زدند ....  گروه ما هم شروع کرد به درست کردن آتش ...بعد از اینکه آتش آماده شد  همه دورش حلقه زدیم و چرخیدیم و خودشون یک کم شعر خوندند ....

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از اون هم نوبت بازی مخصوصشون بود .... یکی در میون دست هم دیگه رو می گرفتیم و  باز هم یک حلقه درست می کردیم .... یک نفر وسط این دایره می چرخید و اطرافیان هم نباید اجازه می دادند که دست اون طرف بهشون بخورد یا این حلقه یی که درست کردند از هم جدا بشود ... همه دست هم رو محکم گرفته بودند و سعی می کردند تا جایی که میشه و می توانند از عقب خم بشوند که دست  کسی که وسط بود بهشون نخورد .... هر کسی هم که می افتاد از دور خارج می شد.... بعد از اون بازی همه دست درد گرفته بودند... بدنها هم که تا می شد کش و قوس آمده بود ....  اما تازه اولش بود ....یک بازی دیگه داشتند یک چیزی شبیه " یک مرغ دارم روزی ... تخم می گذارد " خودمون ...منتها اینها برای هر گروه اسم گذاشتند و وقتی اسم گروهی گفته می شد ، اون گروه همزمان با گفتن اسم یک گروه دیگر باید پشت سر هم می نشست و بلند می شد و دست هیچ کدوم ازافراد گروه هم نباید از هم جدا می شد..... بعد هم یکی یکی گروه هایی که می باختند از دور خارج می شدند و آخرش یک گروه می موند.....

برای بازی های بعدی من دیگه کم آوردم .....پاهام به شدت درد گرفته بود .... هنوز هم که هنوز است درد می کند.... فقط نشستم و نگاهشون کردم..... اینقدر بازی کردند تا همه از نا و رمق افتادند و برگشتیم خونه.... امروز هم همه ی بدنها درد می کرد ... هیچ کس نای بالا رفتن ازپله های دانشگاه رو نداشت.....

همینطور که نشسته بودم و به گرو ههای دیگری که اونجا آتش درست کرده بودند نگاه می کردم ، یک گروهی رو دیدم که بازیشون از همه جالب تر بود.... اول فکر کردم بازی است اما بعد بهم گفتند که رقص مخصوص این منطقه ی ویتنام است که بهش می گویند "سب"  ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 دو نفر دو سر دو چوب بامبو رو می گیرند و دو بار با فاصله از هم به زمین می کوبند و بعد دو تا چوب رو به سمت هم می آورند و به زمین می کوبند و دوباره با فاصله از هم به زمین می کوبند و بقیه افراد هم باید سعی کنند تا وقتی این چوبها از هم دورند از بین اینها رد بشوند .... خیلی جالب و قشنگ بود...خیلی دلم می خواست من هم بازی کنم اما نشد یکی اینکه اون گروه گروه ما نبود یکی دیگر هم گفتند چون بلد نیستی ممکنه پایت بین چوبها گیر کند که خیلی درد دارد... !!!! من هم منصرف شدم و فقط نگاهشون کردم....

بعد از اون هم همگی برگشتیم خونه.... یکی از برنامه های اون شبشون بعد از آتش بازی هم تعریف کردن داستان جن و پری و ترسوندن همدیگراست ....  به من گفتند می ترسی ؟؟..من هم گفتم بترسم یا نترسم شما داستانهاتون رو به ویتنامی می گویید من هم اونقدر بلد نیستم که همشو بفهمم پس به نفع من..اما وقتی برگشتیم اینقدر همه خسته بودند که بیهوش شدند و هیچ کس قصه نگفت فقط توی راه هی سر به سر هم گذاشتند که شامل حال من هم شد....

اون شب واقعا قشنگ بود و خوش گذشت... شب هم اینقدر خسته بودم نفهمیدم کی خوابم برد....

"" خیلی طولانی شد...روز بعد رو تو پست بعدی تعریف می کنم""

+ نوشته شده در 23:22 توسط ساغر .