تبليغاتX
"دختری از ویتنام " (خاطرات)
"دختری از ویتنام " (خاطرات)
فصلی نو می بایست ... تا پروانه شدن
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385
تولد
اگر روزی روزگاری یک مهمونی یا تولد یا عروسی ویتنامی دعوت شدید ، خواهشا دلتون رو صابون نزنید که الان با یک تولد یا عروسی مثل تولد ها و عروسی های خودمون طرفید!!!!!!

این جور مراسم هاشون از زمین تا آسمون با مراسمهای خودمون فرق داره (مثل بقیه چیزهاشون).... ما تا توی تولد و عروسی بزن وبکوب و برقص نداشته باشیم محاله که مراسم بهمون خوش بگذره ...اصلا اگر اینجوری نباشه تولد و عروسی به حساب نمیاریمش اما این عجایب خلقت مثل ما نیستند........به ساده ترین شکل ممکن این مراسم رو برگزار می کنند ... همه افراد دعوت شده قدم رنجه میکنند و تشریف میارند منزل صاحبخونه بعد هم همه می نشینند و با هم حرف می زنند...... اگر مهمونها خیلی صمیمی باشند یک ذره بیشتر ازحالت معمولی حرف می زنند... و میوه و آبمیوه شون رو میل میکنند......حالا اینها خودشون کم حرف میزنند با اون صداشون و بلند بلند حرف زدنشون ، اون وسط یک موزیک هم پخش میکنند که صداش تا آخرین حد ممکن بلند است ...انگار یکی وایستاده بالای سر آدم هی با پتک میکوبه تو سر آدم

 اگر صاحب تولد تمایلی به بریدن کیک و تقسیم کردن کیک بین مهمونها داشت زحمت می کشه و این کار و انجام میده و گرنه باید  دور کیک تولد خوردن رو  هم خط بکشید...کیک فقط واسه دکور است..........تازه کادو هاشون هم باز نمیکنند(بهترین بخش تولد)..نمیگویند آدم از فضولی میترکه..........بعدش هم میوه و شیرینی رو که میل کردند نخود نخود هر که رود خانه ی خود!!!!!!

در کل بیشتر شبیه یک مهمونی خیلی خیلی ساده می مونه تا یک تولد !!!!!!!!

عروسی ها و نامزدی هاشون هم همین طوره ...تو عروسی که همه با همون لباس خونه می آیند.....ما وقتی می خواهیم بریم عروسی  خود کشی می کنیم اما اینها نه ،اصلا انگار نه انگار.....

یک بارنامزدی خواهریکی از دوستام دعوت بودم ....وقتی رفتم تو ی خونه دیدم همه نشستند دارند تلویزیون نگاه می کنند و با هم حرف می زنند و خوراکی می خورند ..... هر چی نگاه کردم دو نفر که شبیه عروس و دوماد باشند ندیدم ... خجالت کشیدم از کسی هم بپرسم که عروس و دوماد کجایند.... بعد که داشتم بر میگشتم خونه دیدم دوستم دو نفر رو تو کوچه نشون داد  و گفت این دو نفر عروس و داماد هستند( بفرمایید تو دم در بد است!!!!!)   .....این دو نفر از اول تا آخر تو کوچه وایستاده بودند با هم حرف می زدنند ..مهمونها هم واسه خودشون تلویزیونمی دیدند........ من که یادم نمی آد نامزدی این جوری دیده باشم ......

زمان برگزاری مراسم عروسیشون هم همیشه صبح است.....هیچ وقت مراسم عروسی رو شب برگزار نمی کنند.....صبح کله سحر عروس و ماشین عروس و دوماد، همگی آماده اند .....(فکر کنم شب تا صبح در حال آماده شدن هستند )....  تا ظهر  هم مراسم عروسی تموم میشه و هر کسی میره سراغ کار و زندگیش......... بعد هم عروس و داماد دست در دست هم به خونه ی پدری جناب داماد می روند تا در اونجا در کنار خانواده ی داماد زندگی جدیدشون رو شروع کنند و تا آخر عمر به پای هم پیر بشوند.......

+ نوشته شده در 23:35 توسط ساغر .
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385
شهر بارون زده.....
چند روز است بارون داره می باره....هر روز یک مدل....یک روز ریز یک روز درشت.... دیروز همش بارون میومد ...ریز ریز ........مثل بارونهای ایران ....... بر عکس همیشه که با قطره های درشت  میبارد..... من رو بدجوری یاد خاطرات روزهای دو سال آخر دبیرستان  که تو سرزمین خوشگل و عزیز مادری خودم ، کنار هم وطن ها و هم زبون های خودم درس خونده بودم انداخت.....تمام خاطراتم از صبح پشت سر هم از جلوی چشمام رد می شدند....یادش بخیر ....چه روزهای خوبی بود.....چقدر شیطونی می کردیم....همش دنبال یک فرصت بودیم که سر به سر معلم هامون بگذاریم..... سال سوم از پیش دانشگاهی هم بهتر بود....شیطون نبودم ولی وقتی یک گروه می شدیم من هم میشدم یک پای همه ی شیطنت ها، آب بازی ها، سر به سر گذاشتنها...... واقعا خوش می گذشت ....حالا که یاد اون روز ها می افتم دلم می خواهد برگردم به اون روزها ...واقعا حاضرم برگردم به اون روزها!!!!! ...پیش همون همکلاسی ها.... با همون شیطنت ها.......دلم  برای همه ی اونهایی که چند سال است ندیدمشون تنگ شده ...فقط همین!!!!!!

همش تقصیر این بارون ریز ریز است .....  بابا بچه جون همونجوری مدل ویتنامی تند تند ببار....

 صبح که من خواب بودم حسابی تند تند باریده ..... از اونهایی که خیابونها پر آب میشه و آب دریاچه های شهر  کلی میاد بالا و همه تا زانو میرند تو آب.....

 

وقتی زیاد بارون میاد بعضی جاهای شهر این شکلی میشه حتی بعضی وقتها بیشتر از این هم آب جمع میشه .....در این مواقع جای موتور باید از قایق استفاده کرد ...برم بهشون پیشنهاد بدم...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 15:8 توسط ساغر .
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385
دهکده...

چند شب پیش به من گفتند ما می خواهیم بریم  یک جایی که کارهای گلدوزی ویتنامی اونجا هست...تو هم میایی؟؟؟؟...منم که منتظر یک فرصت بودم که بتونم از گلدوزی های ویتنام چند عکس قشنگ بریم از فرصت استفاده کردم و به هوای اینکه اونجا هم مثل بقیه های دهکده های اینجاست گفتم چرا که نه ...من هم میام .......

(بقیه ی دهکده هاشون یک خیابان است که دو طرف خیابان پر فروشگاه است که فقط صنایع مخصوص اون دهکده رو همونجا تولید می کنند و می فروشند...مثل پارچه ها و لباسهای  ابریشمی یا ظرفهای سرامیکی و...)

منم از خواب شیرین و لذتبخش صبح یکشنبه زود بیدار شدم تا برم ببینم اون طرفها چه خبره

با یک کم شور و اشتیاق و یک کم هم تنبلی و دو دلی و تردید که برم یا نرم ( تا لحظه ی آخر داشتم تصمیم می گرفتم که بخوابم یا برم) راه افتادم...

از جاده های امن و مطمئن که رد شدیم (اینقدر امن است که من هر بار که از سفر بر میگردم کلی خدا رو شکر می کنم که هنوز زنده ام...)......رسیدیم اینجا.....برای ورود به روستا هم باید پول میدادیم.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 از اونجا که رد شدیم رسیدیم به یک جایی که پر از اردک و مرغ و خروس بود، (مرکز خرید و فروش مرغ و اردک..!!!)......بعضی هاشون خیلی خوشگل بودند اما خیلی بوی بدی میدادند.............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از اونجا که گذشتیم رسیدیم به همون دهکده ی کذایی ......  هر چی نگاه کردم اثری از اون جایی که من تصورش رو داشتم ندیدم....پرسیدم اینجاست ؟؟؟...گفتند آره!!!!........یک خونه که نسبت به خونه های اطراف بزرگتر و مرتب تر بود رو نشون دادند و گفتند بفرمایید تو!!!.....منم گفتم چشم...  

                                                                                      

وقتی رفتم تو دیدم این خانمهای محترم نشستند و دارند گلدوزی می کنند....اثری از تابلو های گلدوزی  نبود ..... همش رو میزی و از این جور چیزها بود......

 

 

 

 

 

           

 

 

   من هم یک نگاهی کردم و اومدم بیرون....بقیه رفتند و چند تا از همین کارگاهها رو دیدند اما من همون یکی بسم بود.......تا بقیه یک دوری بزنند من هم وایستادم در و دیوار اونجا رو نگاه کردم ......

 

 

 

 

 

 

 

اینجا  بقالیشون بود....

بقیه هم که گشت گذارشون رو کردند ....برگشتیم به شهر عزیز خودمون.....

 

 

 مسیر بازگشتمون  پر بود از مغازه هایی که یک نوع غذای ویتنامی به اسم "بنگ زای " رو می فروختند....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این  غذا رو از برنج و سبزی درست می کنند و اصلا گوشت ندارد ...... برنجی که مصرف می کنند مثل برنج ما ایرانی ها نیست....نوع برنجشون فرق دارد ...وقتی که پخته می شود شبیه برنج شفته شده ای می شود که کلی چسب روش ریخته باشند ....سفت و بهم چسبیده است............ این غذا رو هم از همون برنج با سبزی مخصوص خودشون درست میکنند.......برنج  و سبزی رو کلی می پزند و بعد می کوبند و  لای برگ موز می پیچند و تا مدتها می تونند همین جوری نگهداری کنند...... نمیدونم شکل و طعمش چه جوریه ....این دستور پخت هم از یکی دیگه پرسیدم........

 

 

این غذا ، غذای مخصوص جنوب است.....

 

 

 

 

 

چند روز پیش شنیدم یک دهکده دارند که می روند اونجا و مار می خورند...عمرا پامو اونجا بگذارم...چون تا آخر عمر دیگه نمیتونم لب به غذا بزنم

 

 

+ نوشته شده در 22:44 توسط ساغر .
شنبه بیست و یکم مرداد 1385
موتور
مردم ویتنام از موتور استفاده های عجیب غریب زیاد میکنند...... هر وسیله ای رو  که بتونند  با موتور جا به جا می کنند ..... حتی گاو و گوسفنداشون هم با موتور این ور اونور می برند ،البته گوسفند که نه ، چون گوسفند ندارند ...گوسفنداشون رو تو باغ وحش نگهداری می کنند.....اما خوب گاو و خوک و بقیه ی حیوانات رو هم سوار موتور می کنند

من سعی کردم هر جا که می تونم و از این موتور ها می بینم عکسش رو بگیرم......بعضی وقتها هم نتونستم و موتور زود رد شده .. .....اما عکسهایی که تا الان گرفتم رو می گذارم.... اگر جایی بازم تونستم عکس جالب تر بگیرم حتما اینجا می گذارم....

 

 عکس خودش همه  حرفها رو می زنه

اما چند وقت پیش که داشتم از دانشگاه بر می گشتم دیدم یک موتوری یک یخچال رو همین جوری بسته به موتورش.......

 

  

 

 

 

این یکی تا تونسته بود نارگیل سبز سوار موتورش کرد بود....

 

 

  

  

 

 

این هم یک مدل دیگه.....

 

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 این یکی هم تخت خواب بود...........

پ. امروز صبح قرار بود من جایی برم و رفتم .....پست بعدی حتما می نویسم کجا بود.....تنها خوبی که داشت این بود که من چند تا عکس دیگه از موتور سوار ها تونستم بگیرم.....دلم نیومد این عکسها رو نگذارم...

این هم عکسهای داغ داغ از دوربین در اومده

 

این هم هست.....

 

 

 

 

 

 

 

همین عکس از یک زاویه ی دیگر.... اصلا موتور و آدمهای روش پیدا نیستند ......

 

 

 

 

 

 

این یکی رو میشه یک نشونه هایی از موتور و موتور سوار پیدا کرد....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 23:40 توسط ساغر .
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385
آتش...

چند روز پیش که رفته بودم بیرون یک چند جا دیدم که هر کسی جلوی خونه اش یک آتش کوچک درست کرده و دارد چیزی رو می سوزونه...... اولین جایی که توجهم رو جلب کرد روبروی یک مغازه ی مرتب و تمیز بود به خاطر همین بیشتر شک کردم که حتما یک خبری هست......

 

روز بعدش از دوستم پرسیدم  چرا هر کسی یک آتش درست کرده و یک سری وسایل رو می سوزوند؟....... گفت این روز مخصوص آدمهایی است که از دنیا رفته اند...تو این چند روز هر کسی برای کسانی که از دست داده یک چیزی رو آتش میزند تا برای اونهایی که مرده اند بفرستد....... چون وقتی جسمی میسوزد دیگر در این دنیا وجود ندارد از طریق سوزاندن اجسام اونها رو برای آدمهای اون دنیا میفرستند......

 

اعتقاد دارند آدمها وقتی میمیرند به دنیای دیگری میروند که در اونجا هم به همه ی وسایلی که ما در این دنیا احتیاج داریم احتیاج دارند ...به همین خاطر آدمهای این دنیا پول ، لباس، غذا ، کفش و هر چیزی که فکر کنند اون دنیایی ها هم احتیاج دارند رو می سوزونند تا به این وسیله به دستشون برسد و اونها هم استفاده کنند........

 

پولی رو که می سوزونند پول واقعی نیست ...پول الکی است ...این پولها رو  با عود و غذا و میوه هر روز جلوی مجسمه ی بودا می گذاردند..... آتش زدن پول فقط مخصوص این روز ها نیست  تقریبا همیشه به اون دنیا پول میفرستند.......ولی سوزاندن بقیه ی اجسام مخصوص این ۳-۴ روز است........

 

 

+ نوشته شده در 21:25 توسط ساغر .
سه شنبه هفدهم مرداد 1385
....
اینقدر از دست هر چی ویتنامی  است عصبانیم که نگویید......دیگه فکر کنم وقت کشت و کشتار داره نزدیک میشه...... یکی نیست به این استاد  بگه بابا تو که بلد نیستی انگلیسی درس بدی خوب نیا بگو نمیتونم..... از اول تا آخر ویتنامی حرف زد ...اصلا انگار نه انگار که منم سر کلاس هستم..... نه که خیلی خوب درس میده ..همون یه ذره هم که درس میداد شروع کرده به ویتنامی حرف زدن.......

(وقتی روز امتحان دستشو گرفتم نشوندمش رو صندلی خودم گفتم اینها رو جواب بده یادش میاد که کجای کارش اشکال داشته........) 

 اولش یک سوری گفت ..منم گفتم لابد یه توضیح کوچک رو به ویتنامی میده( مثل همیشه) بد هم برمیگرده سر توضیح انگلیسی ....گفتم باشه،اشکال نداره ....بعد دیدم یک نیم ساعت سه ربعی رو به کارش ادامه داد.....بعد هم که قیافه ی عصبانی من رو دید اومده میگه میخواهی بعد کلاس من رو ببینی..؟؟؟....اصلا، حرفشم نزن......اگر جونت رو دوست داری فکر دیدار بعد کلاس رو از سرت بیرون کن لطفا....

 اینقدر اعصابم خرد بود از دستش اگر میرفتم هم هیچی متوجه نمی شدم.....حالا باید بعدا برام توضیح بدهد ...خدا بخیر کند....

می خواستم از موضوع دیگه ای بنویسم..... این چند روز  از روزهای خاص ویتنام است...زود میام و می نویسم...

+ نوشته شده در 16:9 توسط ساغر .
شنبه چهاردهم مرداد 1385
هو چی مین
یکی از مهمترین شهرهای ویتنام شهر" هو چی مین" است که در جنوب ویتنام واقع شده است....طبق آخرین خبر های دریافتی این شهر از شهر هانوی یک کمکی بهتر است.... شهرشون نسبت به هانوی تمیز تر و مرتب تر است ...مردمش هم از مردم هانوی مرتب تر و بهتر هستند.... خیلی سال پیش شهر "هو چی مین " پایتخت ویتنام بوده ..اما بعد ویتنام جنوبی و ویتنام شمالی  سر این مسئله که کجا پاتخت باشه با هم می جنگند و ویتنامی های بخش شمال پیروز می شوند...و از اون به بعد هانوی به عنوان پایتخت ویتنام معرفی می شود...... اما "هو چی مین " هنوز هم اهمیت خاص خودش رو دارد مخصوصا از نظر تجاری ........

مردم "هانوی " مردم "هوچی مین " رو قبول ندارند ...مردم "هو چی مین" هم مردم "هانوی" را..... (عین برره ی بالا و پایین میمونند...... ...نصف  کارهای این برره ای ها شبیه ویتنامی ها بود....حتی حرف زدن و فرهنگ لغتشون که یک کلمه هزار تا معنی داشت)....

اهل "هو چی مین " میگویند مردم "هانوی" بی کلاس و بی فرهنگند..... اینها هم می گویند هر چی بدی تو دنیاست  اونها با هم دارند.....(دعوا نکنید همتون مثل هم هستید....)

عکسهای این پست همه اش عکسهای شهر "هو چی مین " است........

 

 اینجا هم کلیسا ی شهر است....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اونجا هم از این رستوران چهارپایه ای داشتند اما خیلی کمتر از هانوی......

 

 

 

 

 

این جا خواروبار فروشی و شکلات و محصولات خودشون رو می فروشند ....با عرض معذرت ..چون تو این سفر نبودم درست نمیدنم چی به چیه..... فقط میدونم اون قرمز ها گوشت خشک شده است ...همین جوری می خورند....

 

 

 

 

 

این هم قصابی هاشون....یک روز هم قصابی های هانوی عکس میگیرم و میگذارم  ...بعد متوجه میشوید که این که تو عکس است چقدر بهداشتی است

 

 

 

 

 

ماهی فروشی هاشون.....

گفته بودم یک ماهی خیلی خیلی بد بو دارند که اصلا نمیشه خورد......این همین موجود سفید است تو ی سینی اول هست..... تازه این رو خشکش هم می کنند ..... خیلیییییی بد بو میشه......

یکی نیست به اینها بگه بابا جان هر چیزی رو آدم نمیخوره

 

 

 

این هم یک مدل از میوه فروشی های ویتنام ...... میوه هایی که تو سبد جلو هست "استار فروت" است....سبد بعدی هم از همون سیب زمینی شیرینها است که بستنیش هم درست می کنند....  

ذرت فروشی هاشون....ذرت های اینجا خیلی شیرین است... یه جورایی مثل شیرینی قند و شکلات .....

 

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه......

+ نوشته شده در 23:31 توسط ساغر .
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385
شیرینی....
  

 

 

 

 

 

 

عکسهای بالا رو چند وقت پیش از یک قنادی گرفتم..... این جور کیک ها و شیرینی هاشون معمولا یک طعم رو دارد چون یا روی شیرینی یا توی اون رو با یک نوع کرم  پر میکنند ..... از خامه برای درست کردن شیرینی هاشون کم استفاده می کنند یا شاید هم اصلا....حتی برای کیک ها و شیرینی های تولدشون....

کیکی های تولدشون اکثرا شبیه این کیک کوچولو های توی عکس است..... (بزرگش ها)....مزه ی کیک هاشون اصلا شبیه   کیک ها و شیرینی های خودمون نیست...بیشتر طعم کیک های اماده و بسته بندی که توی کارخونه ها درست میشه رو میدهد.....تزیین و بینش هم فکر می کنم سفیده ی تخم مرغ است.....هر چی که هست اصلا مزه ی خامه نمیده و خامه نیست.....

 

 حتی یک شیرینی دارند که شبیه نون خامه ای خودمون است ولی به جای خامه از یک جور کرم که بیشتر مزه ی پودینگ میدهد استفاده می کنند...........

 شیرینی های عکس سمت چپ هم با همین کرمها پر شده.....

یک جور شیرینی دارند شبیه شیرینی پنجره ای اما به جای اینکه تو پودر قند بخوابونند شکر رو هم با بقیه مواد شیرینی مخلوط میکنند...... اینقدر سفت و خشک میشود شیرینیشون.......

شیرینی مخصوص عروسیهاشون یک جور شیرینی مثل شیرینی نخودچی است...با نخود هم درست می کنند اما شیرینی نخودچی خودمون خیلی خوشمزه تر است....این فقط شبیه اون است ...... هر دامادی که بیشتر از این شیرینی ها برای روز خواستگاری و نامزدی و عروسی ببره داماد بهتری است ،مخصوصا اگر بسته بندی شیرینی قرمز هم باشه ( قابل توجه آقایون.....)....همراه با چای هم خیلی استفاده می کنند این شیرینی رو.....

از شکلاتها ی مخصوصشون هم شکلات نارگیل است...... با نارگیل و عصاره ی نارگیل درست میکنند..... بعد هم دورش رو با کاغذی که از برنج درست شده بسته بندی میکنند...... (کاغذش هم قابل خوردن است).........

شکلاتهای کاکائوییشون هم خوشمزه نیست....من که دوست ندارم.. 

امروز هم یک جور خوراکی بهم دادند که از برنج درست شده بود.... سفید و پفکی بود....مزه اش هم شبیه پفکی که نه نمک داره و نه هیچ چیز دیگر بود...... قابل خوردن بود ،فقط بی مزه بود....

یک مدل دیگر از شیرینی هاشون ...این هم هست....

+ نوشته شده در 21:50 توسط ساغر .
دوشنبه نهم مرداد 1385
هله هوله...
ویتنامیها معمولا عادت دارند که میوه ها به صورت کال استفاده می کنند ... بعضی از این میوه ها رو وقتی که میوه سبز و سفت است تو یک عالمه نمک و فلفل و آبلیمو می خوابونند و بعد هم نوش جان می کنند......

این هم یک چند تا از نمونه هاش....

 

 

 

 

 

 

 

از میوه هایی که زیاد به این شکل مصرف می کنند منگو ،آناناس ، استار فروت و امرود (اسم انگلیسیش guava است اما فکر می کنم ترجمه ی فارسیش همین باشه ... ) رو از همه بیشتر به این شکل مصرف میکنند...........

(یک عکس دیگه از guava )

ظرف سمت راست استار فروت و آناناس است.....استار فروت هم یکی از میوه های مخصوص این منطقه است.....وقتی که به شکل افقی از وسط نصفش کنند یا حلقه حلقه کنندش شبیه ستاره میشه ..... اینهایی که تو ظرف است عمودی برش داده شده............. خود میوه سبزو زرد است .... شکلش هم شبیه میوه های مصنوعی است....(. استار فروتاین هم یک عکس دیگه از استار فروت..... چون فصلش گذشته و خیلی کم پیدا میشه من خودم نتونستم عکس بندازم....این دو تا لینک رو گذاشتم ( البته با اجازه از عکاس این عکسها)......مزه اش هم یک کمی ترش است.....

ظرف سمت چپ هم منگوی کال است.... خیلی سفت است وقتی به این شکل است....اصلا نمیشه گازش زد......من این رو امتحان کردم ، ولی اینقدر سفت بود همه ی انرژیم صرف گاز زدن و جویدن شد ..نفهمیدم مزه اش چی بود.... میوه اش که مزه ای نداشت .... همه اش مزه ی نمک و فلفل بود...... ولی فکر کنم آناناس و استار فروت طعم بهتری داشته باشند چون اون دو تا به این کالی و سفتی نیستند.....

 

 

 

 

 

 

 

اینها هم هله هوله هاشون است............ ظرف سمت راست تمبر هندی است که با نمک و فلفل و زنجفیل مخلوط شده است .....ظرف سمت چپ هم آلو است که باز با همین نمک و... مخلوط شده ........

 

 

 

 

 

 

 

 

محتویات تو ظرفهای سمت راست باز هم آلو هست که دورش پر از زنجفیل است..... این رو هم امتحان کردم...اولش طعم تند زنجفیل بدجوری تو ذوقم زد ...بعد  هم که قورتش دادم تازه یه مزه ی تندی و شوری حس کردم......

اونهایی هم که تو ظرف سمت راست است شبیه آلبالوی خودمون بود .... اما اینجا آلبالو نیست ،حتی یک دونه......نمیدونم چی بود ....از یکی از دوستام هم پرسیدم ....گفت نمیدونم چیه

ولی فکر کنم اون هم مزه ی زنجفیل بده .....چون برای تمام این هله هوله هاشون از زنجفیل استفاده می کنند........

این هم باز از همون میوه سبزهاست......

اینهم باز یک مدل دیگه...... این هم باز نمیدونم چه جور میوه ای هست...اسم ویتنامیش رو گفت منم نفهمیدم.... اما شکلش جالب بود ... میوه اش لایه لایه است.....

خوب این هم یک چند مدل از هله هوله هاشون..... ........دلم هوس دربند خودمون رو کرد... ، وقتی داری قدم می زنی این لواشکها و آلو ها و آلبالوها اینقدر چشمک می زنند که آدم اگر همشون هم بخوره سیر نمیشه......

+ نوشته شده در 21:18 توسط ساغر .
جمعه ششم مرداد 1385
معجون...

خوب حالا نوبت نوشیدنیها رسید.....

ویتنامیها یک معجون دارند که خیلی خوشمزه است..... مخلوطی از میوه های مخصوص این منطقه است.....

دراگون ، پشن فروت، جک فروت..... آناناس ( آناناس های اینجا فوق العاده خوشمزه است)و یک چند تا میوه ی دیگه رو خرد خرد می کنند ... بعد همه رو میریزند تو یک لیوان بلند .... بعد روی اون شیر نارگیل و آب و یخ می ریزند ... و با قاشق اینقدر این میوه های توی لیوان رو بهم میزنند که همش یه جورایی با هم مخلوط بشه و بعد هم همون جوری با قاشق می خورند ...... این معجون رو من یک بار امتحان کردم ...از وقتی که اومده بودم اینجا از چند نفر شنیده بودم که این معجون تابستونیشون خوشمزه است و حتما باید  امتحان کنم .... منم یک بار به دعوت یک دوست رفتم یک کافه و این معجون رو امتحان کردم  ..... اما بعدش یک اتفاقی افتاد که با خودم عهد کردم دیگه کافه نرم...هنوزم نرفتم.... (شاید آخر این پست نوشتم چی شد)........

ولی حالا از این کافه بگذریم معجون خوشمزه یی بود ......

نمیدونم اسم این یکی که میخواهم بنویسم رو چی میشه گذاشت ...... من اولین بار که دیدمش گفتم وای این باید خیلی خوشمزه باشه ....اون چیزی که تو لیوان بود یک معجون دو رنگ زرشکی و سفید بود ...... من رو بدجوری یاد شربت و مربای آلبالو انداخت...... ترکیبی از مربای آلبالو با خامه ... (من دلم مربای آلبالو میخواد.....) یا بستنی وانیلی و از همین چیز های خوشمزه......  ...بعد ازشون پرسیدم این چیه ؟؟؟ گفتند نمیدونیم چه جوری بگیم، خودت بیا امتحان کن(  همیشه همین رو میگویند.....)..... اما بعدا کاشف به عمل اومد که اون معجونی که تو لیوان بود یه چیزی شبیه ماست و کته ی خودمون بود...... اون بخشش که سفید بود ماست بود اون بخش قرمز هم برنج قرمز!!!!!!....... نه شما بگید آدم ماست و برنج رو میریزه تو لیوان اینجوری میخوره ،اصلا نمی گویند من دلم هوس مربا آلبالوی خودمون رو میکنه.........

بعد از اینکه فهمیدم چیه بهشون گفتم این ماست و برنج است؟؟؟.....می گویند ااااا ، آره این ماست و برنج است (کشتند منو!!!!)....... حرف زدنشون هم یک پست میخواهد واسه خودش ، یک دوره کلاس listening مخصوص واسه فهمیدن  انگلیسی حرف زدشون باید دید تا بشه فهمید حرف زدنشون چی به چیه .....(غر نیست به جون خودم واقعیته!!!)

از این مدل شربت ها هم زیاد دارند .......این از همون میوه سبز هاست که من واسه زنده موندنم و نوشتن اینجا ،امتحانش نکردم ......این میوه رو می جوشونند ، بعد تو یک ظرف مثل ظرف در قرمز های عکس پایین یک لایه میوه رو می چینند.....بعد هم یک لایه شکر و  زنجبیل(زنجفیل؟) نمک  هم فکر می کنم میریزند.....تا ظرف کامل پر بشود ...بعد درش رو می بندند به مدت یه ماه یا بیشتر می گذارند بمونه تا عصاره ی میوه و اون مخلفاتی که بهش اضافه کردند شبیه مربای خودمون میشه .....بعد هر وقت می خواهند شربت درست کنند یک قاشق از اون عصاره ی درست شده رو توی آب می ریزند و نوش جان می کنند..... شربتش یک کم ترش است.....

 

 

از این مدل شربت رو با میوه های مختلف درست میکنند ....لیمو ، تمبر هندی  و هر میوه ی دیگه ای که دم دستشون باشه ........( اینجا میوه ی تمبر هندی رو مثل میوه های دیگه توی بازار می فروشند و به عنوان میوه هم همین طوری استفاده میکنند..... اونم خوشمزه است )

یک شربت دیگه هم دارند توش یک رشته های سفید ی هست ...اونو هنوز کشف نکردم چی هست ... وقتی ازشون می پرسم که درست و حسابی جواب نمیدهند .....اینقدر من و من می کنند آدم پشیمون میشه....... من خودم هم به یک دلیلی همیشه از اینکه برم سراغ خوراکیهاشون فراری بودم ....... واسه همین بعضی خوراکی ها رو نمیدونم چیه ........شما بگذارید به حساب بی سلیقگی منهمشو نه ها ...یه ذره شو بگذاریدتا بعد که من دلیلمو بگم .......

به غیر از اینها یک نوع چای هم دارند که هم سرد و هم گرم استفاده اش می کنند.... خیلی تلخه .....بعضی هاشون توی چایشون آب لیموی تازه یا آب نارنگی میریزند ( یه نوع نارنگی های کوچولو دارند که به اندازه ی لیمو ترش سبز هاست ، از میوه های مخصوص عیدشون است ....اون هم ترش و خوشمزه است )

 

نارگیل سبز هم تو کافه هاشون زیاد میفروشند..... خیلی خوشمزه است مخصوصا وقتی که خنک است....... همیشه من رو یاد یک کارتونی که بچه(شاید یک کم بزرگتر) بودم تلویزیون می گذاشت میندازه 

دیگه.....

 فعلا همینها یادم بود ...حالا  بازم اگر جایی یک نوشیدنی جدید دیدم حتما میام و می نویسم

 

 

حالا من دلیلمو بگم؟؟........عرضم به خدمتتون که ویتنامی ها تو داشتن بهداشت رکورد شکستند(بر عکسش ها )........بهداشت برای اینها معنا نداره ....بهداشتشون صفر است ،شایدم زیر صفر (باز رفت رو کانال غر)...... اولها می گفتم منو بکشند تو این کافه ها و رستورانها نمیرم....ولی اغفالم کردند...۳-۴ بار مجبور شدم برم...... ولی خدا رو شکر هنوز زنده ام..............اون باری که برای خوردن معجون رفتم کافه ....همین طوری که نشسته بودیم یک مشتری دیگه بلند شد که برود ...صاحب اونجا لیوان مشتری رو برداشت و رفت اون طرف ...بعد دیدم در دو تا سطل رو باز کرد ...تو هر دو تاش آب بود .....یک دور لیوان رو کرد تو یکی از این سطلها بعد درش آورد کرد تو سطل بغلیش.......بعدش هم گذاشت اونجا واسه مشتری بعدی...... من این شکلی شده بودم .... خانم ببخشید لیوانی که من الان دارم توش معجون می خورم رو هم همین طوری شستید؟؟؟؟؟، دستتون درد نکنه ، تو زحمت افتادید ،شرمنده کردید به خدا.............

هیچی دیگه ، قاشق من دیگه از لیوان بیرون نیومد...... هی دوستم گفت چرا دیگه نمیخوری ...منم گفتم ،دیگه نمیتونم ...خیلی شیرین بود دلمو زد...از اون به بعد هم دیگه کافه نرفتم........همشون این طوری نیستند ها ولی ۷۰٪ این جوریند........ این هم یک چشمه از بهداشتشون بود......

می ترسم بیشتر از این بگم مسافر های تور مسافرتی کم بشه ...........

پ.ن.علاوه بر همه این نوشیدنی هایی که بالا نوشتم.... عصاره نیشکر هم خیلی استفاده میکنند....

(ممنون بابت یاد آوری ...)

+ نوشته شده در 20:22 توسط ساغر .
سه شنبه سوم مرداد 1385
بستنی

اینقدر  دلم واسه نوشته های از بین رفته سوخته بود که یادم رفت از مزه ی بستنی هاشون  بنویسم ..... بعد تو کامنتهایی که دوستان زحمت کشیده بودند و نوشته بودند دیدم یهو یادم اومد،......... مرسی بابت یاد آوری ........

و اما مزه ی بستنیهاشون......

اون اول که من اومده بودم همیشه دست این و اون یه سری بستنی  می دیدم با رنگهای سبز و بنفش و این رنگهای عجیب غریب...... می گفتم خوب حتما این که سبز است طعمش موز است اون یکی که بنفش است هم  شاه توت یا تمشک است........اما می دیدم عکس روی پاکتش فرق داره ......تا اینکه یه روز دل رو زدم به دریا و گفتم امتحان کنم ببینم چه طعمی داره.........اونی که سبز بود فکر میکنید چی بود..... بستنی ماش!!!!!!!!!!!!.....

اونی که بنفش بود بستنی سیب زمینی بود.....این منطقه سیب زمینی های مختلف داره ، طعمشون شیرین است در  شکلها و رنگهای مختلف ...بنفش، نارنجی ، سفید و.... (اینهایی که من تا حالا دیدم....) اون بستنی بنفش هم از همین سیب زمینی بنفشها درست شده بود....... 

یک بستنی دارند که سفید است (وانیلی نیست)....اون بستنی رو از برنج درست می کنند... بستنی برنج!!!! 

یکی از بستنی ها قرمز بود ...گفتم خوب این یکی دیگه حتما توت فرنگی است......اما اونم از برنج است ...برنج قرمز !!!!

 طعمشون رو نمیدونم چه جوری توضیح بدم........بد مزه نیست اما یه جوریه .... مثل وقتی که برنج رو بو می کنید ، یه بوی خاصی داره... یه جور بوی خشک....مزه ی این بستنی ها هم یه کم شبیه همین بو است.......

دیگه ببخشید که نتونستم خیلی خوب طعمشو توضیح بدم......

یادم نمیاد که مدل دیگه ای هم بستنی دیدم یا نه...ولی فکر می کنم همینها بود......بقیه ی بستنی ها شون هم که مثل بستنی های جاهای دیگه میمونه.........اینهایی که نوشتم مدل مخصوص ویتنامیش بود............

 

 

+ نوشته شده در 20:53 توسط ساغر .
یکشنبه یکم مرداد 1385
رستوران سنتی...
رستورانهای سنتی ویتنام هم مثل بقیه چیز هاشون دیدنی است...... اینم یه چند تا عکس از رستورانهای سنتیشون......... از همون هایی که سوپ رشته و از این چیز ها می فروشند......

اکثر رستورانهاشون به این شکل است ..... توی پیاده رو چهار پایه های آبی و قرمز می چینند و بعد هم مردم میان غذا می خورند...خودشون عاشق این هستند که شب و روز توی این رستورنهاشون غذا بخورند...حتی بعضی هاشون اینجا غذا خوردن رو به توی خونه غذا خوردن ترجیح می دهند.....

این اواخر رستورانهایی مثل رستورانهای جاهای دیگه باز شده که مثلا تمیز و مرتب است که غذاهای ویتنامی می فروشند .. ....تا دو سه هفته پیش که جناب KFC قدم به این شهر گذاشتند رستوران fast food  اینجا نبود .... ولی حالا اولیش باز شد........

این جوری که اینها رشته می خورند  من می گفتم اگه KFC  هم باز بشه باید رشته برگر بفروشه تا بتونه طرفدار داشته باشه .......اما  هنوز کار به اونجا نکشیده که رشته برگر بفروشند ولی تو KFC هم از این سوپ ها و برنج شفته هاشون می فروختند!!!!!!!!!!!

یک عکس دیگه از رستورانهای ویتنام..........

اینجا بستنی فروشی اکبر مشتی ویتنام است..... معروف ترین بستنی این شهر مال همین جاست......همیشه ی خدا به همین شلوغی است.......

پ.ن. یک عالمه نوشته بودم اما همش نیست و نابود شد...... مثل اول نشد ولی باز هم نوشتم....

پ.ن.۲ .شروع دوباره..... یه خبر.... یه ارزوی محال، حسرت یه فرصت دوباره ،..........یه بغض سنگین.... سر درد......خستگی.....یه روز مهم..... بوی عطر و ادکلن...... دوستای قدیمی...... آرزوی موندن تو همون حال و هوا......برگشتن......خستگی ..........خستگی ........خستگی........

+ نوشته شده در 21:22 توسط ساغر .