تبليغاتX
"دختری از ویتنام " (خاطرات)
"دختری از ویتنام " (خاطرات)
فصلی نو می بایست ... تا پروانه شدن
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385
غذا......

بالاخره نوبت غذاها رسید ............اما از اون جایی که من اگه از گرسنگی بمیرم هم لب به غذاهای اینها نمیزنم (از بس که بد بو است) شاید خیلی نتونم از همه غذاهاشون خیلی خوب بنویسم................به غیر از یکی دو بار که تو یه شرایطی قرار گرفتم که مجبور شدم غذاهاشون رو امتحان کنم هیچ وقت خودم با میل و رغبت سمت غذاهاشون نرفتم....... اما خوب سعی می کنم هر چه که تا حالا دیدم که به عنوان غذا مصرف میکنند رو بنویسم..........

بیشترین غذایی که میخورند ، یه غذایی شبیه سوپ است اما آبکی تر(بهش میگویند "فو")  ...که پر از رشته های سفید است که از برنج درست شده.....توش هم یه عالمه سبزی و پیازچه و گوشت می ریزند بعد هم با نون های درازی (یه چیزی شبیه نون) که خودشون سرخ می کنند مخصوص همون سوپ است نوش جان میکنند.......این سوپ رو هم صبحانه میخورند هم ناهار هم شام.......مثلا واسه صبحانه یک کاسه ی بزرگ از همینها می خورند......

برنج هم زیاد مصرف میکنند........... برنج با کلی سبزیجات پخته کنارش با گوشت و نیمرو ...........

یه غذای دیگه هم دارند که اون رو هم بیشتر به عنوان صبحانه نوش جان می کنند.......... یه خمیر سفید است که با برنج درست شده است  و توش رو پر از گوشت می کنند.........بعد مثل بقچه درستش میکنند......... شکلش یه جوریه .نه که خمیرش سفید است حس خام بودن به ادم دست میده...........

یه جور غذای دیگه هست که گوشت رو به صورت ورقه های نازک در میارند.....بعد توش و با سبزیجات پر میکنند ...بعد لای برگ موز میپیچند و می گذارند بپزد.........بعد که پخت از تو برگ موز درش میارند ........بعدش هم میشه غذاشون....... 

یه نوع ماهی دارن که بد جوری بد بو است ........ یه بار یه سوپ به من دادند ،که این ماهی هم توش استفاده شده بود.......نمیدونستم چه جوری باید قورتش بدم...دلم میخواست خودمو از همون بالا پرت کنم پایین.....

یه ماهی دیگه هم میخورند اون باز این قبلی بد بوتر است.......یه نوع ماهی مرکب است....... اگه بدونید چقدر بد بو است.... اونو خشک می کنند همیجوری خالی خالی می خورند ، من هنوز موندم واقعا چه جوری این با این بوی وحشتناکش از گلوشون پایین میره............ تو خیابون از چند متریش هم به زور میشه رد شد چه برسه به اینکه بخواهی بگذاری تو دهن....... من هنوز نفهمیدم اینها از چه بویی بدشون میاد باور کنید از این بد بوتر تو دنیا دیگه وجود نداره..........ولی اینها اینقدر راحت این ماهی رو می خورند انگار نه انگار که این اصلا بو دارد........

یکی دیگه از غذاهایی که به خوردنش افتخار می کنند ، سگ است....از این سگ قهوه ای کوچولو ها کباب می کنند و می خورند........... مثلا از غذاهای مخصوصشون است.....

یه چیز دیگه هم هست که من وقتی شنیدم اصلا باورم نمیشد......... من دیگه هیچی نمیگم ،قضاوتش با خودتون بعد یه  وقت میگویید چه قدر غر میزنه به اینها........... تخم مرغ رو وقتی جوجه اش به صورت جنین است می پزند و می خورند اونم به عنوان صبحانه و غذا...........(اصلا رحم و احساس ندارند .....تو خوردن به هیچی رحم نمیکنند............ اینو نمیتونستم نگم....)

هیچ موجود زنده ای از دست اینها در امان نیست........هیچ نوعش........چند وقت پیش داشتم با یکی از همکلاسیهام حرف میزدم..... برگشت گفت بابای من اینقدر پوست مار سرخ شده دوست داره.....اولش باورم نشد ....فکر کردم داره شوخی میکنه...... اما بعد گفت که جدی میگوید!!!!!!!.....دیگه خودتون حدس بزنید من چه حالی شدم.......

حالا غذای شب عیدشون

اول گوشت خوک رو لای کلی سبزی و از این جور چیزها می گذارند بعد دورش رو با برنج می پوشونند......بعد از اون برنج رو لای یه عالمه برگ موز می پیچند و حدود دوازده ساعت میگذارن که تو آب جوش بپزه.....بعد ا ز اینکه پخت یا همون جوری میخورندش یا میکوبندش و شکل کوکوی خودمون سرخش میکنند و بعد می خورندش........... به این می گویند "بنگ چونگ"

دیگه.............

باز یه غذای دیگه دارند ...مثل سموسه اما لای خمیرهای ورقه ای که از برنج درست شده می پیچند......... این تنها غذایی بود که راحت از گلوم پایین رفت.......

ولی جدی جدی بعضی وقتها غذاهاشون خیلی بوی بدی میده ..... یه سرکه ها و سس های مخصوصی دازند که توی غذاهاشون میریزند....... این رو یه معلم زبان  که خودش ویتنامی الاصل  ولی بزرگ شده ی آمریکا بود بهم گفت .... بعد خودش هم قیافشو کج و کوله کرد ..........

اما در کل یا دارند رشته می خورند.....یا برنج......اگه غذاشون رشته نداشته باشه بهشون نمیچسبه اصلا سیر نمی شوند.......

اینها غذاهایی بود که تا الان به ذهنم رسید...... از یکی از دوستام خواستم کمکم کنه و یه چند تا از غذاهای خوبشون رو بنویسم گفت باید با من بیایی بریم رستوران ..... بعد منم مجبور شدم هر چی تا حالا ازشون دیده بودم رو بنویسم ...تقصیر خودشون است دیگه ...نمیگذارند من یه ذره ازشون تعریف کنم..........

+ نوشته شده در 20:44 توسط ساغر .
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385
سنگاپور.....
من از سفر برگشتم....... جای همگی خالی ....با اینکه کوتاه بود ولی در کل سفر خوبی بود....

خوب تا حالا غیبت ویتنامیها رو می کردم حالا یه ذره هم غیبت سنگاپوری ها رو بکنم .......چقدر اینها تمیز بودن!!!!!!!!!!....چقدر کشورشون خوشگل و قشنگ بود !!!!!.....عین کارتونها میموند......همه چیز تمیز....خوشرنگ..... براق  و شفاف....حتی کف خیابونوشون هم یه ذره خاک نمیتونستید پیدا کنید یعنی هیچی نمیوتونید کف خیابوناشون پیدا کنید ...بر عکس این ویتنامی ها که هر چی بخواهید می تونید کف خیابون پیدا کنید.....(مال ویتنامی ها)................بابا ای ویتنامی ها یه ذره یاد بگیرید....به خدا واسه خودتون میگم ،بد است ،زشت است.... یکی مثل من پیدا میشه هی پشت سرتون حرف میزنه ها.........

من که دلم نمی خواست برگردم اینجا...اولش دلم نمیخواست برم ،بعد که رفتم دلم نمی خواست برگردم ویتنام..... همه چیز بوی زندگی میداد ...... بر عکس اینجا ، نه در و دیوارشون رنگ و روح داره نه بقیه چیزهاشون....... تنها چیزی که اینجا داره فقط طبیعتش است که یه ذره و رنگ و رو به در و دیوار اینجا بخشیده.........

اینم یه چند تا عکس از سنگاپور .......

 

اینجا باغ گل ارکیده است...انواع و اقسام گل ارکیده اونجا بود.......به غیر از اونها یه سری از گیاه ها و درختهایی که مخصوص اون منطقه هست هم بود....... خیلی قشنگ بود....

 

 

 

 

 

 

 یه باغی هم بود به نام باغ پرندگان....

 پرنده های مخصوص اون منطقه اینجا   نگهداری می شد...این طوطی ها هم از همون پرنده ها هستند....... یک سر و صدایی میکردند......خیلی هم راحت میومدند روی سر و دست می نشستند......

این طوطی حرف میزد......اینقدر با نمک بود.....تند و تند میگفت hello  ، بای بای و چند تا جمله ی دیگه هم میگفت.......اما از همه بیشتر همون بای بای و hello رو میگفت.....

 

این عکس هم یک نما از شهر است......

حالا دوباره بیام پشت سر ویتنامی ها حرف بزنم......

نمیدونم بگم خدا نصیبتون بکنه با اینها همسفر بشوید یا نه ....... از شانس ما موقع برگشت بیشتر اطرافیان ویتنامی بودند ....... مهماندار بیچاره که دیوونه شد از دست اینها.......فکر کنم لحظه شماری میکرد واسه رسیدن  ....... بیشتر از هزار بار گفت بشین .... اما انگار نه انگار موقع نشستن هواپیما پا شدن قدم میزنند........ من یکی قاطی کرده بودم اون بیچاره ها که هی هم باید بهشون تذکر میدادند..............

من نمیدونم اینها چرا اینقدر با کفش مشکل دارند......کفشم که نمی پوشند ،دمپایی......همین که پا شونو گذاشتن تو هواپیما کفش و دمپاییها در اومد (بابا خونتون نرسیدی که ...........) 

دیگه حالا از بقیه خوبیهاشون  نمیگم........ حالا کی دوست داره همسفر ویتنامی ها بشه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در 22:4 توسط ساغر .
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385
هنر.....
به غیر از کارهای لاکر که قبلا نوشتم .....کارهای سنگی و صدف روی چوب و گلدوزی هاشون هم کارهای قشنگیه و معمولا طرفدار زیاد داره ..........

 

 این جعبه همش از سنگ است و همه ی این طرحها روی سنگ تراشیده شده........

این جعبه ها هم همشون از همون کارهای سنگی اند.........

اینها هم همینطور.....اون سمت چپی رو توش شمع روشن میکنند...... یه سری هم دارند که مثل آباژور میمونه دیگه از شمع استفاده نمی کنند.........

(این طرحهاشون رو خیلی دوست دارم......)

حالا هنر بعدی......

 

 

 

همه ی طرح این تابلو با صدف پر شده..........(چه هنرمندند....... این و میدونم که آسون نیست ...مخصوصا اینکه این صدفها رو باید طرحدار برید....)

این هم یه طرح دیگه از از کار با صدف..........

 

به غیر از اینها کارهای گلدوزیشون محشره .....خیلی کارهاشون قشنگه و طبیعیه ......وقتی میبینید باورتون نمیشه که این کار گلدوزیه ......( با عرض معذرت عکسش در دسترس نمیباشد که بگذارم...... اما حتما عکسهاشو میگذارم....)

هنر سرامیک هم دارند اما به این قشنگی نیست ....یک دهکده دارند فقط مخصوص ظرف و ظروف سرامیکی....... همونجا درست میکنند و میفروشند......

یک دهکده هم دارند که همونجا پارچه های ابریشمی رو می بافند و میفروشند ..........

(چقدر ازشون تعریف کردمم.....)..........

پ.ن. چند روزی نیستم ....دارم میرم سفر( بدی و خوبی اگه دیدید به بزرگی خودتون ببخشید....)  نمیدونم فرصت اینترنت اومدن پیدا میکنم یا نه ..... اگه جایی رد پایی از من ندیدید به حساب بی معرفتی نگذارید لطفا ........

+ نوشته شده در 22:9 توسط ساغر .
دوشنبه نوزدهم تیر 1385
لاکر 2

تو پست قبلی از لاکر نوشتم ولی عکسش رو نگذاشتم ....... دلم می خواست عکسهایی که میگذارم تو پستم جدید باشه به خاطر همین اصلا سراغ آرشیو عکسهام نرفتم ،تصمیم گرفتم که عکس جدید بگیرم و اینجا بگذارم ( اینجوری بیشتر دوست دارم ...بیشتر حس نوشتنم میاد) ........ امشب هم رفتم و چند تا  عکس از هنر های این خلائق گرفتم ، ..... هیچ کدوم نمی گذاشتند من عکس بگیرم از ترس اینکه یه وقت طرحهاشون کپی بشه... آخه هر کدوم از مغازه ها طرحها و نقشهای مخصوص خودشون رو دارند ..........تا اینکه بالاخره یکی راضی شد اونم چون از قبل میشناخت ....اما بازم هی یه جوری نگام میکرد..........  من هم یه چند تا عکس گرفتم برای اینجا........ 

 

اون پشتی ها سینی هستند و جلوئی ها هم ظرف برای میوه و شیرینی و...................

 

 

 

 

 

این ها هم گلدون هایی هستند که لاکر شدند..... اینها یی که توی عکس هستند خیلی ساده اند ولی گلدو نهای طرحدار هم دارند (عکسش خراب شد وگرنه میگذاشتم)

 

این یکی با همه فرق می کنه......این عکس یه خانم ویتنامی است با لباس سنتی ویتنام و کلاه معروف ویتنامی ها ............این طرح همش با پوست تخم مرغ پوشیده شده و بعد رنگ شده ....... این یکی هم دقت زیادی می خواهد هم اینکه بعدش باید کلی انرژی صرف کرد که طرح به این صافی در بیاد.......

این هم یه طرح دیگه از لاکر........

+ نوشته شده در 23:44 توسط ساغر .
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385
لاکر
 من  دوباره پیدام شد....... اول از همه یه چیزی رو بگم وگرنه به دلم می مونه

الهی خدا هیچ کسی رو بی کامپیوتر و بی اینترنت نکنه  این چند روز که پیدام نبود این کامپیوتر عزیز تر از جان مشکل پیدا کرده  بود(خیلی سخت بود)...... ولی حالا دیگه درست شده  و  من باز اینجام......

از برکات خراب شدن اینترنت و کامپیوتر این بود که من  برای فراموش کردن این درد بزرگ مجبور شدم به ندای مامان خانومم که مدتها بود من رو به کلاس نقاشی (نقاشی روی چوب ("لاکر")....هنر مخصوص ویتنام) رفتن دعوت می کرد پاسخ مثبت بدم و راهی این کلاس ها بشم ................ هیچی دیگه ،حالا  اگر پس فردا یکی پرسید خانم از هر انگشتت چند تا هنر میریزه ؟؟ می تونم بگم از هر بیست تاش یه هنر میریزه...!!!!!

روز اول خوب بود....... روز دوم هم بد نبود اما روز سوم یه کم نا امید شدم ، روز چهارم که رنگ کردن بود گفتم خوب شد اومدمااا .....اما هنوز کلی کار دیگه اش مونده تازه رنگش هم کامل نشده .....(کلی دنگ و فنگ داره!!!!)

اولش که طرح رو روی چوب میندازیم آسونه،( هر چیز چوبی می تونه باشه، سینی ، لیوان، جعبه ،قاب ، گلدون و ....... ) ، توی شهر انواع و اقسامش رو به عنوان کار دستی  میفروشند ..........

.... اما مرحله بعدش که همه ی طرح باید سیلور بشه دیدنی است!!!!!!....... من یکی که سر تا پا سیلور شدم ..... بعدش رنگ کردن است .....بعدش هم یه چند تا مرحله ی دیگه من هنوز به اونها نرسیدم .......اما خوب هر چی که باشه از بیکاری بهتره ...........

زبونشون رو که هر کاری کردم نشد یاد بگیرم (از بس که سخته و پیچیده!!!)...... حد اقل کار دستیشون رو یاد بگیرم...........

پ.ن. خیلی بد شد پرتغال باخت..................اصلا حقش نبود


دست ایتالیا ی عزیز درد نکنه......... خیلی خوب بود....اما بیشتر از خود بازی ،شادی های بعد بازیشون قشنگ بود  .................

 بیچاره فرانسوی ها ،چقدر دردناک و سخت بود براشون ، دلم براشون سوخت......

جام جهانی هم تموم شد ...... حالا چکار کنیم !!!....

میگماا.....یعنی میشه یه روز هم ما قهرمان جام جهانی بشیم؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در 22:1 توسط ساغر .
یکشنبه یازدهم تیر 1385
باران.......
بازم تابستون شد و فصل بارون های قشنگ اینجا ....... با قطره های درشت ،وحشیانه و پر سر و صدا می باره .......تازه بعضی وقتها رعد و برقهای وحشتناک هم همراهشه (منم اصلا اصلا اصلا از این رعد و برقها نمی ترسم مخصوصا وقتی تنها باشم) ......... ولی خوب، حد اقل من یکی که این بارون ها رو خیلی رو دوست دارم. هر چند هر وقت به خودشون می گویم که من این بارون ها رو دوست دارم  ، چپکی نگاهم می کنند ، اما خوب بگذارید چپکی نگام کنند .... حالا یه چیز قشنگ هم تو مملکتشون پیدا شده که من خوشم بیاد اینها خودشون  بدشون میاد ......

به شدت از بارون فراری اند ........ البته یه کم(فقط یه کم!!!) هم حق دارند آخه وسیله ی نقلیه شون مو تور است ... وقتی هم که بارون میاد و اینها سوار بر اون مرکبشون  باشند خیس خالی می شوند .... تازه آمار تصادفشون هم زیاد میشود ...... تا می فهمند هوا گرفته است و می خواهد بارون بیاد یه دنیا غم و غصه می ریزه تو دلشون که ای وای بازم بارون ، حالا چه جوری بریم بیرون یا حالا چه بریم خونه هامون  ........ به خاطر همین وقتی بارون میاد شهر حسابی خلوت میشه ...... ، یه چند بار هم یکی دو تا از استادا کلاسشون رو زود تعطیل کردند که یه وقت بچه ها زیر بارون نمونند ( این یکی دیگه از همه بهتره )..........

   فقط از بارون فراری نیستند ..... از آفتاب هم فراری اند.......  نه بارون رو دوست دارند نه آفتاب ..... آفتاب هم که میشه شصت دست لباس و عینک و کلاه می پوشند که وقتی سوار موتور می شوند پوستشون نسوزد ...... فقط وقتی  هوا بهاریه یا یه بارون نم نم میاد می گویند : به به هوا خوبه !!!!!!!  (اینم کم پیش میاد که هوا اینجوری باشه)

از بارون و آفتاب فراری اند ....از سرما متنفر !!!!! ..... اگر یه ذره هوا خنک بشه یا یه ذره باد خنک بیاد همه دو سه دست لباس گرم می پوشند ..... هوای اینجا اونجوری نیست که خیلی سرد بشه ، اما ،همون یه ذره هم که سرد میشه همه فوری شال و کلاه و کاپشن و هزار تا چیز دیگه می پوشند  که یه وقت از باد و بارون گزندی بهشون نرسه ...............

بعضی وقتها همون یه ذره سرما هم تموم میشه ولی اینها یادشون میره که لباس هاشونو باید عوض کنند ..... هوا گرم میشه ولی هنوز بعضی هاشون همون طوری که وقتی هوا سرد بود لباس می پوشیدند ،لباس می پوشند......( فکر کنم یادشون میره!!! )

پ.ن. الان هم داره بارون میاد ،جای همه ی اونهایی که بارون رو دوست دارند خالیه ...

+ نوشته شده در 20:23 توسط ساغر .
جمعه نهم تیر 1385
جایی برای زندگی.....

 

قبل از اینکه بیام اینجا یکی دو بار چند تا فیلم درباره ی اینجا دیده بودم .......خوب، از همون اول اینجا برام عجیب غریب بود ،شکل ظاهری شهر ، نوع زندگیشون ، خوراکیهاشون و.......
تا اینکه روز موعود فرا رسید و من پا به این سرزمین گذاشتم و همه اون چیزها رو با چشمهای خودم و از نزدیک میدیدم (چه سعادتی!!!!!).......
اولین چیزی که بعد از ورود به اینجا برای همه
جالب و عجیب غریب است ، تعداد موتورهای توی خیابان است.....مطمئنم هیچ جای دنیا اینقدر موتور و موتور سوار پیدا نمیشه !!!!!!!!!!!!..... ترافیک اینجا هم همیشه ترافیک موتور است تا ماشین ...... تا ۲-۳ سال پیش خیلی به ندرت می شد ماشینی به عنوان ماشین شخصی توی خیابان دید اما الان نه، الان ماشین های توی شهر زیاد شدند اما هنوز  تعدادشون به تعداد موتور ها نمی رسد...........
یه جورایی همه ی زندگیشون موتور هاشون است (موتور=زندگی)..... یک وسایلی رو با موتور حمل و نقل می کنند که تا آدم با چشمهای خودش نبینه نمی تونه باور کنه ........ از چیز های کوچک و سبک گرفته تا کمد و میز ناهار خوری ( این یکی رو با ۲ تا موتور حمل می کنند) و چیز های بزرگتر و سنگین تر  ...اما خوب هر چی باشه بازم با موتور است دیگه .....ماشین هم دارند، با ماشین هم این کار ها رو می کنند اما خوب چون من دارم از کار های عجیب و غریب و منحصر به فردشون می نویسم دیگه از کار های عادی یا چیز های عادی که جاهای دیگه دیده میشه حرف نمی زنم.....
بعد از اون معماری شهر است .....اینها حتی مدل خونه هاشون هم با مدل خونه های دیگر فرق دارد ......مساحت زمین هاشون کم(خیلی کم) است به خاطر همین خونه هاشون رو عمودی می سازند  (خودشون میگویند این سبک فرانسوی است ....چون قبلا فرانسوی ها اینجا بودند)........
مثلا یه خونه ۳ یا ۴ طبقه است ، توی هر طبقه هم معمولا ۱ یا ۲ تا اتاق هست ( خیلی سخت است توضیح دادنش
 )
خونه هاشون درست مثل خونه ای که توی عکس هست می مونه ...... این عکس مال یه جایی بیرون شهر است یعنی در اصل یک هتل است ( الان اینقدر پشیمونم چرا اون موقع نرفتم ببینم توی این هتل چه جوریه )...... اما بافت اصلی شهر رو بیشتر این مدل خونه ها تشکیل میدهند تا آپارتمان های مسکونی .......
از میوه های عجیب غریبشون هم که تو دو تا پست قبلی نوشتم .......


پ.ن. سعی می کنم یک پست هم عکسهای  این مدل موتور ها رو بگذارم.....هر چند که خیلی وقتها نمی تونم از صحنه جالبی که می بینم عکس بگیرم اما خوب من کار خودم رو می کنم

 

+ نوشته شده در 0:36 توسط ساغر .
دوشنبه پنجم تیر 1385
من کجا هستم(2)

این بار هم از یک چند تا از میوه های اینجا مینویسم بعد به جون خودم میرم سر یک موضوع دیگه (باور کنید )

 
به این میوه میگویند "دراگون" ( یه کم شبیه دراگون هم هست) ....میوه اش سفید است و پر از دونه  های ریز و  سیاه ( مثل اونهایی که با هاشون شربت درست میکنند تو ایران ،اسمش یادم نمیاد ) ، بعضی وقتها طعمش  شیرین است ،  بعضی وقتها هم بی مزه است ......

 


این اسمش هست "پشن فروت" ( این فکر کنم یه کم شناخته شده باشه )......توش پر از دونه های سیاه است که دورش یه چیزی شبیه بادکنک پر آب هست ......طعمش ترش است بوش هم یه جوریه ، بعضی ها دوست دارند بعضی ها هم نه ( اون بعضی های دومی شامل حال من هم میشه
)

 

این یکی که شبیه کاج میمونه اسمش هست "لا"  .....پوستش پولک پولک است ، خیلی هم راحت پوشتش کنده میشه ...پولکهاش خیلی نرم است و راحت با دست کنده میشه .......میوه ی توش سفید است مثل شیر، یه مایع شیر مانند و هسته های سیاه دارد .....و اما طعمش ...من یکی دو بار بیشتر نخوردم راستش یادم نمیاد طعمش چه جوری بود ....اما فکر کنم خوش طعم نبود که من دیگه سراغش نرفتم و طعمش یادم نمیاد.......


دو تا میوه ی بعدی رو اسمشون رو نمی دونم
...(شرمنده ، ازشون پرسیدما اما خوب سخت بود حالا هر چی فکر میکنم یادم نمیاد )




این که سفیده شبیه گلابی میمونه ولی خیلی بی مزه است ، بیشتر مزه ی آب میده اصلا طعم نداره  ، تازه سفت هم هست ...به نرمی گلابی نیست(خوردن و نخوردنش فرقی نداره )......

 

 

اینم هم شبیه انجیر خودمون بود ولی خودشون همینجوری نوش جان می کنند، از وسط هم بازش کرد ،خودش شروع کرد به خوردن به من هم گفت: بخور ،منم گفتم :نه ، قربان شما من هنوز آرزو زیاد دارمتازه باید برم این گوشه گوشه ی مملکت خوشگل شما رو به جهانیان نشون بدهم ( چه امر مهمی!!!!!!)، این رو بخورم معلوم نیست سر از کجا در بیارم ....به خاطر همین نمیدونم چه طعمی داره ( با عرض پوزش)




این آخری هم "آووکادو " است......




خوب دیگه فعلا همینا رو داشته باشین تا بعد

+ نوشته شده در 23:27 توسط ساغر .
شنبه سوم تیر 1385
من کجا هستم (1)

خوب من قرار بود در مورد  این مملکت خوشگل مطلب بنویسم ولی چون نمی دونستم از کجا و از چی بنویسم تصمیم گرفتم اول از خوراکی هاشروع کنم ،.....

رفتم و از میوه های مخصوص اینجا یه چند تا عکس انداختم تا فعلا  یه چیز کوچولو از اینجا به جهانیان شناسونده بشه( چه تلاشی میکنم من !!!!!!!!!!!!!!)
برای دیدن عکسا در سایز بزرگ روشون کلیک کنید

اول میوه خوشمزه ها بعد هم اونهایی که اصلا قابل خوردن نیستند........

 

این میوه قرمز از میوه هایی هست معمولا همه طعمش را  دوست دارند .....پوستش خیلی کلفت و محکمه ، پوست کندنش هم کار حضرت فیل..... شکل خود میوه هم مثل حبه های سیر می مونه و نرم است ، ...طعمش هم یه کم ترش و شیرین اما نه اونقدر که اذیت کننده باشه .....در کل قابل خوردن است

 

 

 

این میوه اسمش هست "چوم چوم" ....شکل توپک میمونه ......خود میوه اش  سفید است و یک هسته چوبی تقریبا هم قد خود میوه دارد .......طعمش هم یک کم شیرین است ..... خوردنش یه جورایی سخته اونم به خاطر اینه که میوه و هسته به هم چسبیده اند  واسه همین موقع خوردن آدم بدجوری خسته میشه ......

 

 

 

میوه ی بعدی که ملاحظه می فرمایید اسمش "لیچی"  هست  هم خوشمزه است (مخصوصا وقتی خنک باشه ) هم خوردنش آسون و بی درد سر  است ، خود میوه حالت سفید و شیشه ای دارد با یک هسته ی بزرگ و سیاه و می گویند که برای سلامت قلب خیلی مفیداست .......

 

 

 

 

این یکی هم که شبیه سیب زمینی است اسمش هست "چیکو" ، شیرین است و نرم با هسته های سیاه ......

 

 

 

اینها یک چند تا از میوه های خوش طعمشون بود ( بازم میوه ی خوشمزه دارند).......

 

به نظر من بد ترین میوه ای که اینجا میشه پیدا کرد میوه ای هست به اسم "جک فروت" ...... به شدت این میوه بد بو هست ...اصلا نمیشه تحمل کرد این میوه را ....اینقدر هم بوش بد و تند هست که از چند متری میشه فهمید یک نفر یک جایی داره این میوه را نوش جان میکنه ...... جالب توجه این که میوه به این بزرگی و سنگینی درخت دارد و روی تنه ی درخت در می آید .......

 

 

 

اینم باز شده همون بد بوئه ( چه بویی میده )
بو جوراب میده

 

 

خوب ، امیدوارم خوشتون آمده باشه ، اگر مورد پسند واقع شد لطفا بفرمایید که همچنان به معرفی خودم ادامه بدم....اگر نه من برم دنبال سوژه...........

 

+ نوشته شده در 0:48 توسط ساغر .