تبليغاتX
"دختری از ویتنام " (خاطرات)
"دختری از ویتنام " (خاطرات)
فصلی نو می بایست ... تا پروانه شدن
شنبه هفتم مهر 1386
وارد دانشکده که می شوم می گوید سلام دخترم ، صبحت بخیر ... یادم می افتد تقصیر نگهبان دم در نیست که امروز شنبه است و من از هفته ی پیش خدا خدا می کنم کاش می شد شنبه نیاید و حوصله ندارم .....  بی خیال بداخلاقی می شوم سلام و صبح بخیر می گویم و رد می شوم ...

به شوفاژ  راهرو تکیه داده ام تا نوبت کلاسمان شود ...... با خودم کلنجار می روم که اصلا حال سر کلاس نشستن دارم یا نه..... بعد فکر می کنم اصلا شاید استاد نیاید شاید هم بیاید ولی کلاس تشکیل نشود ..درست مثل تمام کلاسهای هفته ی قبل.... به سرم می زند  فال انگشتی بگیرم ....

کلاس تشکیل میشه..نمیشه ..میشه.... نمیشه  و اخریش میشه ...

:( ....نه. نه از اول ..این قبول نبود ... یک جور دیگه ..یک فال دیگه ...

استاد می آد ..نمیاد ...می آد ...نمیاد .... این یکی هم آخریش به میاد افتاد .....

کلاس تشکیل شد ... این فالهای انگشتی همیشه درست از اب در می آیند !!!!.....

+ نوشته شده در 17:48 توسط ساغر .